یادواره شهدا،جانبازان،ازادگان ورزمندگان گروه

اسلاید شو

سیروس دزفولی

سیروس دزفولی

نام : شهید سیروس دزفولی    فرزند  : کاظم    عضویت : رسمی           تاریخ تولد :1342/2/25   محل تولد :تهران   سن :23          تاریخ شهادت : 5/10/1365      محل شهادت : شلمچه       محل خدمت : معاون گردان 8 فاطر

مزار شهید : بهشت زهرا سلام الله علیها ، قطعه 53  ردیف 38  شماره  16


شهیدسیروس دزفولی



شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی



شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی



شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی



شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی



شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی



شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی


شهیدسیروس دزفولی





Image result for ‫شهید سیروس دزفولی‬‎





1-دوست عزیزم سیروس در عملیات کربلای چهار به فیض عظمای شهادت نائل آمد. آن موقع تنها یک سال از ازدواج ایشان گذشته بود. در هنگام شهادت او، همسرش خانم ترکمان در اهواز زندگی می‌کرد؛ در زمان جنگ تحمیلی بسیاری از فرماندهان جنگ، به دلیل ضرورت حضور مداوم در مناطق عملیاتی و نداشتن فرصت مرخصی، خانواده خود را به شهرهای نزدیک مناطق جنگی منتقل کرده بودند تا دغدغه و دل‌نگرانی کمتری داشته باشند. در هنگام شهادت سیروس همسر او باردار بود و اشتباه نکنم پسرش محمدامین سه ماه پس از شهادت پدر بزرگوارش به دنیا آمد. سیروس تنها فرزند پسر خانواده بود و چند تا خواهر داشت که در هنگام شهادتش یکی از آن‌ها ازدواج کرده بود و بقیه کوچک بودند. پدرش اصالت کرمانشاهی و مادرش اصالت آذربایجانی داشت. خانواده و خواهرانش خیلی به سیروس وابسته بودند. او مدتی را در آموزش و پرورش، به همراه حاج محمد غفاری، کار کرده و سپس به عضویت سپاه پاسداران در آمده بود.

2- در پرسنلی بسیج پایگاه اسلامشهر همکار بودیم. بسیار خوش‌مشرب و در کارش دقیق بود.  فردی وظیفه‌شناس، مهربان، خوش برخورد و منظم بود. قد رشیدی داشت و با لباس رزم بسیار برازنده جلوه می‌کرد. در هنگام رژه و مراسمات نظامی با من در صف مقدم قرار می‌گرفت. صبح‌ها با هم در فضای وسیع داخل پایگاه می‌دویدیم و ورزش می‌کردیم. فکر می‌کنم سال 63 تازه نامزد کرده بود که با اصرار خودش و به صورت داوطلبانه برای مدت شش ماه به جبهه اعزام شد؛ با استعداد و علاقه‌مندی زیادی که داشت آموزش تخصصی توپخانه را با موفقیت سپری نمود و با رشادت‌هایی که در عملیات‌های مختلف از خود نشان داد پست فرماندهی گردان توپخانه را با شایستگی احراز نمود.



3-در زمستان سال 1364، پس از عملیات والفجر هشت و فتح بندر فاو به دست رزمندگان شجاع و جان برکف ایران، در اردوگاهی به نام کوثر در کنار جاده مواصلاتی اهواز و حمیدیه بودم که سیروس به سراغم آمد و مرا با خود به مقر فرماندهی توپخانه در ساحل شرقی اروند رود برد. شب را در سنگر سرپوشیده در کنار سیروس و یارانش گذراندم، شبی به یادماندنی که تا عمر دارم فراموش نمی‌کنم.


4-پس از قطع تلفن حاج عباد دوباره تلفن همراهم زنگ خورد. حاج احمد شایگان بود. پس از سلام و علیک از احوال خانواده، به ویژه پدرش و خاله‌اش، یعنی مادر شهید دزفولی، جویا شدم. گفت که چند روز است خاله‌ام، مادر  شهید سیروس دزفولی، مدام تماس می‌گیرد که شماره دهپور را برایم پیدا کن. می‌گفت خاله‌ام می‌گوید دو روز است پشت سر هم سیروس و دهپور را در خواب با هم می‌بینم و خیلی دلم برای هر دو تنگ شده است. می‌خواهم با دهپور صحبت کنم.


5-از گفت و گوی با یک دوست قدیمی و بازگو کردن خاطرات و یاد یک شهید جاوید بسیار مسرور شدم. بغض گلویم را گرفته بود. از اینکه هنوز شایستگی حضور به همراه یک شهید در خواب مادر او داشتم خیلی خوشحال بودم ولی از اینکه به هر دلیلی مدت‌ زیادی از خانواده و پدر و مادر دلسوخته شهید همرزم و دوست دوران پرشور جوانی بیخبر بودم احساس شرم می‌کردم. از حاج احمد شماره منزل خاله‌اش، مادر شهید دزفولی را گرفتم.


6-خانواده شهید دزفولی قبلاً در اسلامشهر زندگی می‌کردند. من و دوستانم محمد عبدی، ارسلان جوانفرد، محمد احمدیان، الله کرم کرمعلی، یونس رزاقی، منصور عیوضی، رضا چیوایی و... سالی یک  بار، به ویژه در ایام سال نو، به خانواده شهید سیروس دزفولی و خانواده آقای ترکمان، پدر همسر شهید دزفولی و خانواده سایر دوستان شهید، به خصوص شهیدان نوروزعلی رحمانی، محمود دهقانی، رسول شماخی، محمود شیرورامینی، ابوالفتح نصیری، ذبیح‌ا... سلمان فیضی، ابراهیم سلمان فیضی، محمد دستوری، احمد رضایی، کشاورز، محبی، و... سر می‌زدیم و از احوال آنان جویا می‌شدیم. با شرمساری بگویم که حالا دیگر تنها با خانواده شهید رحمانی توانسته‌ایم ارتباط نزدیک خود را حفظ کنیم و با بقیه ارتباط چندانی نداریم. اکنون پدر و مادر بسیاری از شهیدان عزیز از دنیا رفته‌اند، برخی از آن‌ها نیز روزگار پیری و تنهایی را سپری می‌کنند. بیشتر فرزندان شهدا نیز ازدواج کرده و تشکیل خانواده داده‌اند. سال‌ها پیش خانواده شهید دزفولی از اسلامشهر به تهران و فلکه دوم صادقیه نقل مکان کردند و ارتباط ما با آنان قطع شد. می‌خواستند به فرزند شهید، یعنی محمدامین، نزدیک باشند، چون بوی سیروس را از پسرش استشمام می‌کردند.  

  

7-بعد از قطع تلفن شایگان با منزل خانواده سیروس تماس گرفتم. مادرش گوشی را برداشت. سلام دادم و پس از پاسخ ایشان خودم را معرفی کردم. با صدای مهربان و لرزان و با لهجه آذری گفت: حالت چطوره پسرم، خیلی دلم برات تنگ شده بود، شماره‌ات را نداشتم و نمی‌توانستم با شما تماس بگیرم تا اینکه به پسر خواهرم حاج احمد زنگ زدم و از او کمک خواستم؛ می‌گفت دو روز پشت سر هم خواب تو و پسرم سیروس را در کنار هم می‌بینم.


خیلی خوشحال شدم که هنوز شهید به من افتخار بودن در کنارش و در خواب مادرش را داده است. کمی به خودم امیدوار شدم. این احساس را به مادر شهید نیز گفتم. او گفت آری در خواب دیدم با سیروس در یک جا هستید و بگو و بخند دارید، حتماً سیروس از تو رضایت دارد. می‌گفت بعد از این خواب خیلی تلاش کردم پیدایت کنم و باهات صحبت داشته باشم. 

احوال پدر، خواهران، همسر و فرزند شهید سیروس دزفولی را از مادرش پرسیدم. گفت: پدرش مریض است. خواهرانش همه، به جز کوچیکه ازدواج کرده‌اند، همسرش ده سال پس از شهادت سیروس به اصرار ما ازدواج کرد و محمدامین هم ازدواج کرده و یک دختر ناز چندماهه دارد. می‌گفت من منزل را تغییر دادم که به محمدامین نزدیک باشم. از نوه‌اش راضی بود و می‌گفت که مدام به آن‌ها سر می‌زند. آن طور که می‌گفت محمدامین در زمان عروسیش به آن‌ها گفته: حیف که شماره تلفن آقای دهپور را ندارم. خیلی دوست داشته که مرا نیز به عروسی دعوت کند ولی به هر دری زده پیدایم نکرده است. چند کلمه‌ای هم با خواهر شهید صحبت کردم و شماره تلفن همراه محمدامین را از او گرفتم.


همان شب به محمدامین، پسر شهید دزفولی زنگ زدم و کلی با او صحبت و درد دل کردم. قرار گذاشتیم که یک روز هماهنگ کنیم و همدیگر را در منزل پدر و مادر سیروس ببینیم. شماره او را به دوست مشترکمان حاج محمد عبدی هم دادم تا سایر دوستان را نیز خبر کند.


8-سالها پیش که در یک آموزشگاه کنکور تدریس می‌کردم هنگام حضور و غیاب به اسم دختر خانمی با فامیلی دزفولی برخوردم. شبیه سیروس بود. از او پرسیدم شما خواهر شهید دزفولی هستید؟ اول رویش نشد و گفت نه، ولی پس از کلاس پیشم آمد و گفت: آقا مرا ببخشید، پیش بچه‌ها خجالت کشیدم، شما درست حدس زدید، من خواهر سیروس هستم.

امیدوارم که حداقل تا اندازه‌ای بتوانیم راهرو شهیدان گلگون کفن جنگ تحمیلی باشیم.

                                                                       پانزدهم مهرماه سال یک هزار و سیصد و نود و دو

                                                                                       عزیز دهپور آتش‌بک














شهیدسیروس دزفولی





63خاتم

شهید سیروس دزفولی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
تاریخ روز اوقات شرعی آیه قرآن حدیث موضوعی
ذکر کاشف الکرب مهدویت امام زمان (عج) جنگ دفاع مقدس مهدویت امام زمان (عج)

شهادت طلب | بیمه مرکزی
پزشکی | انگلیسی
پاپو | فارس آهنگ
دریافت کد ذکر ایام هفته برای وبلاگ
وصیت شهدا