متن زیر خاطره‌ای خاص و عجیب از شهید سید‌محی‌الدین احمدی به نقل از سرهنگ احمد صادقی همرزم شهید است که در گفت‌وگو با «جوان» به طرزی زیبا آن را بیان می‌دارد:


 اواسط تابستان سال 64 بود که مأموریت تأمین آتش پشتیبانی بخشی از منطقه عملیاتی بدر به گردان ما محول شد. به همراه برادران آتشبار سوم گردان 15 قائم(عج) در جزیره جنوبی مجنون مستقر شدیم. فرمانده گردان برادری بود به نام رضا اردستانی که بچه جوادآباد ورامین بود و قد و قامتی کشیده داشت. هم خود آقا رضا و هم بچه‌هایی که در این گردان حضور داشتند، حال و هوا و صفای خاصی داشتند. 


در کنار سایر سنگرهای آتشبار، حسینیه‌ای با متراژ 40 الی 50 متر در وسط موقعیت بنا شده بود. چهار تا سوله را به هم چسبانده بودیم و در ورودی را با جعبه مهمات 130 به صورت ال درست کرده بودیم تا در صورت اصابت گلوله‌های توپخانه دشمن، ترکش وارد حسینیه نشود. مراسم جماعت، زیارت عاشورا، دعای کمیل و... هم در حسینیه برگزار می‌شد. 


موقعیت حسینیه را شرح دادم تا برسم به رزمنده‌ای به نام سیدکاظمی. او حدود 26 ساله بود و چهره نورانی و بشاشی داشت. سیدکاظمی هم مؤذن بود، هم پیشنماز و هم قرآن می‌خواند و احکام می‌گفت. دعای کمیل و زیارت عاشورا هم می‌خواند و خلاصه همه کاره تبلیغات بود. 


ما هر صبح با صدای اذان آقا سید از خواب بیدار می‌شدیم و بعد از گرفتن وضو می‌رفتیم حسینیه و نماز جماعت صبح را اقامه می‌کردیم. هفته‌ای سه، چهار بار هم بچه‌های دیده‌بانی که روی دکل‌هایی با ارتفاع حدود 30 متر مستقر بودند از ما درخواست گلوله می‌کردند و اهداف دشمن را زیر آتش می‌گرفتند. حدود شش ماه از استقرار ما در موقعیت جدید می‌گذشت و روزها تقریباً به یک شکل و شمایل و یک جور طی می‌شدند تا اینکه رسیدیم به روزهای پایانی سال 64. 

دقیق‌تر بگویم روز 26 اسفندماه 1364 بود که با صدای اذان صبح بیدار شدیم. اما این بار یک تفاوت عمده داشت! این بار سید کاظمی نبود که اذان می‌گفت! برادری اذان می‌داد که معلوم بود این کاره نیست، ‌صدایش هم تعریفی نداشت؛ منتها یک حال و هوای خاصی داشت که به دل می‌نشست. 


به هرحال برای نماز که رفتم، سیدکاظمی را دیدم و پرسیدم: امروز اذان را کی‌گفت؟ جواب داد: سید محی‌الدین. علتش را پرسیدم که گفت «داستان دارد!» چون نماز جماعت شروع ‌شد، دیگر حرفی نزدیم و پشت سر رضا اردستانی فرمانده گردان نماز را خواندیم. خود سیدکاظمی هم مثل هر روز زیارت عاشورا را خواند. 

از حسینیه که بیرون آمدم، سیدمحی‌الدین را دیدم. جلوی در حسینیه خیلی جدی و سنگین ورزش می‌کرد. طوری که زیر پیراهنش خیس عرق شده بود. با دیدن این شور و حال فکر کردم می‌خواهد مرخصی برود یا امر خیری در پیش دارد. گفتم: «سید سحرخیز شدی، اذان میدی، ورزش میکنی، خیر باشه.» تبسمی کرد و با اشاره به بازویش چند ضربه روی آن زد و گفت: «دوست دارم بدنی که در راه خدا می‌دهم قوی و ورزیده باشد.» 


هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که بچه‌های هدایت آتش اعلام آماده‌باش و اجرای مأموریت کردند. با چهار تا از بچه‌ها رفتیم پای قبضه و چند دقیقه بعد با دستور دیده‌بان شلیک کردیم. گرد و غبار اولین شلیک ما هنوز ننشسته بود که صدای سوت گلوله و پشت بند آن صدای انفجار در محوطه آتشبار پیچید. این اولین گلوله‌دشمن بود که طی شش ماه استقرار ما در موضع آتشبار به زمین نشست. برگشتم و دیدم گلوله جلوی حسینیه به زمین خورده و گرد و خاک همه جا را گرفته است. سریع به محل انفجار رفتم و از صحنه‌ای که دیدم شوکه شدم. سیدمحی‌الدین به پهلو افتاده بود و ترکش بزرگی قسمت پیشانی و بالای سرش را برده بود، طوری که مغزش روی زمین ریخته بود. 


برای اینکه بچه‌ها با دیدن این صحنه روحیه‌شان را از دست ندهند، رفتم از داخل حسینیه یک پتو آوردم که بکشم روی شهید. آقای اردستانی فرمانده گردان با دست جلویم را گرفت. از نگاهش فهمیدم که باید صبر کنم. حدود دو دقیقه بعد همه بچه‌ها دور شهید حلقه زده بودند و در سکوت مطلق فقط نگاه می‌کردند که ناگاه شهید از پهلوی راست چرخید و با تبسمی ملیح به آرامی رو به قبله شد. آقای اردستانی بعد از آخرین حرکت شهید، با متانت وصف ناپذیری گفت: حالا هرکاری خواستید با این جسم خاکی بکنید. ملائک روح شهید را با خودشان بردند. من هم پتویی را که آورده بودم روی زمین پهن کردم و با کمک بچه‌ها، شهید را روی پتو گذاشتیم و رویش را کشیدیم. 


موقع اذان ظهر که رسید، پشت سر سید کاظمی نماز خواندیم. هنوز بچه‌ها از شهادت سیدمحی‌الدین ناراحت بودند. بعد از نماز سیدکاظمی برگشت و گفت: برادرها لطفاً بنشینید مطلبی هست که باید بگویم. بعد گفت: «همانطور که می‌دانید من هر روز اذان می‌گویم خصوصاً اذان صبح، امروز قبل از اذان صبح خواب عجیبی دیدم.


 در عالم خواب بانویی محجبه ‌و نورانی به من گفت بگذارید امروز اذان صبح را پسرم سید‌محی‌الدین بگوید. بیدار که شدم اذان نشده بود. رفتم وضو گرفتم و نشستم تا وقت اذان شود که در حالت نشسته خوابم برد. برای دومین بار آن خانم بزرگوار را در عالم رؤیا دیدم که امر کرد و فرمود امروز پسرم سیدمحی‌الدین مهمان ماست بگویید ایشان اذان صبح را بگوید. با دیدن دوباره خواب فهمیدم که این یک رؤیای صادقه است. دوباره وضو گرفتم و رفتم حسینیه، دیدم سید‌محی الدین مشغول نماز است. کنارش نشستم تا نمازش تمام شد. سلام دادم و گفتم سید بلندگو را بگیر و برو بیرون اذان بگو. اولش قبول نکرد و گفت من تا حالا اذان نگفتم. صدای درست و درمانی هم ندارم... کمی که اصرار کردم قبول کرد و اذان گفت. همان طور که خواب دیده بودم سید به نماز ظهر نرسیده، مهمان مادرمان حضرت زهرا(س)‌شد.»


آن روز، روز عجیبی بود. اینکه سیدمحی‌الدین گفت: دوست دارم بدنی را که در راه خدا می‌دهم قوی و ورزیده باشد و اینکه سیدکاظمی دوبار آن خواب عجیب و ماجرای اذان گفتن سیدمحی‌الدین را دیده بود و اینکه بعد از شش ماه فقط یک گلوله در موضع آتشبار ما فرود آمد و همان هم سید را آسمانی کرد.