سال 1367 - دکل شهید مومنی

به یاد جاوید الاثری از تبار فرشتگان - تکمیل بخشی از کتاب "آتش به اختیار"

در بحبوحۀ جنگ تحمیلی بسیار افرادی که فقط و فقط برای مصون بودن از اعزام به جبهه های جنگ از هر راهی استفاده می کردند و در این میان نیز بودند سربازان رشیدی که ماه ها از خدمت آنها می گذشت ولی عشق به وطن و رهبر مانع از آن می شد که بخواهند سنگرهای افتخار و جهاد را ترک کنند.
شهید مهدوی از تبار این بندگان مخلص خدا بود که تا واپسین لحظات زندگی نتوانست خود را راضی به نشستن در سرای عافیت کند در حالی که میدانست همرزمانش هنوز در سنگرهای ایمان و شهادت در حال نبرد با متجاوزان هستند....
چندی پیش در سالگرد میلاد بانوی بانوان عالم، حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها هیات محبانش در مراسمی که در محل لانه جاسوسی برگزار شده بود برای بار دوم کتاب "آتش به اختیار" نوشته برادر بزرگوارم "حجت الله ایروانی" که از قدیمی های دیده بانی بودند، به عنوان هدیه در اختیار مهمانان قرارگرفت که درآن داستانی از شهید جاویدالاثر "محمدرضا مهدوی" به رشته تحریر درآمده بود. از آنجا که اخرین نفری از گروه دیدبانی که توفیق دیدار این شهید را داشت من بودم تصمصیم گرفتم داستان را با این یادمان تکمیل کنم :
دکل 60 متری ما در منطقه حساس شلمچه دکلی از نوع فشار قوی بود که به لحاظ موقعیت خیلی خاص و استراتژیکش از اهمیت زیادی برخوردار بود لذا در این دکل دیدبانهای دو تیپ توپخانه از سپاه ( 63 خاتم الانبیاء صلوات ا... علیه و 64 محرم که مربوط به بچه های اصفهان بود ) حضور داشتیم. برای جلوگیری از هر تداخلی اتاقک دیده بانی هم به سه طبقه تقسیم شده بود که طبقه اول مربوط به ما و طبقه دوم و سوم به ترتیب مربوط به تیپ 64 و محل استراحت تخصیص یافته بود.
روال مرکز تطبیق این بود که هر دیده بان عمل کلی یک هفته بر روی این دکل از کل منطقه اطلاعات کسب میکرد و سپس برای هفته دوم به خط منتقل و نهایتا در انتهای هفته سوم برای کمک به عقبه و استراحت به عقبه که در موقعیت شهید نبوی (پشت جاده اهواز-خرمشهر ) قرارداشت منتقل میشدند.
زمانی که با برادر یکتا یا غلامی به سنگر دیده بانی که جنب دکل بود رسیدیم، شهید مهدوی آماده بود، کوله پشتی جنگی کوچکی در دستش بود با لبخند همیشگی اش که با وجود بزرگی سنش، بجز احساس صمیمیت و شوخی چیزی در انسان برانگیخته نمیکرد......
هروقت که در ذهنم به این قسمت از صحنه وداع با " شهید مهدوی " می افتم بغض امانم نمیدهد و یاد این جمله می افتم که " چون آخرالزمان شود شهادت خوبان امت را گلچین میکند"  ....
شهید مهدوی کمی توضیح منطقه را داد ولی فکر میکنم شاید چون زمانی خودم کالک های منطقه شلمچه و خرمشهر را می کشیدم و از روی نقشه تقریبا به منطقه آشنا بودم وقت زیادی نبرد . قبل از عزیمت چون وضعیت بهداشتی خط بخاطر دید مستقیم دشمن با دکل ها و خاکریزی بلندی که داشتند و هم به لحاظ نزدیکی خطوط اول هر دو لشگر از شرایط مناسب برخوردار نبود لذا "شهید مهدوی " قصد سرویس بهداشتی دکل را کرد ولی مگر سنگ پرانی و اذیت ما گذاشت ....آخرش با ناله و نفرین و خنده و استیصال منصرف شد یا اینطور وانمود کرد تا ما خود را در اذیت کردنش موفق ببینیم ! موقع رفتن سخت در آغوشش گرفتم ، نه اینکه به قول بعضی ها فکر کنم نورانی شده یا به درجه ای از عرفان رسیده باشم که بخواهم بگویم که میدانستم آخرین دیداراست ! بلکه قضیه این بود که "شهیدمهدوی" با داستان هدف گلوله های مستقیم تانک قرارگرفتنِ دکلش در جزیره مجنون و شجاعتی که از خود نشان داده بود برای شخص بنده تبدیل به اسطوره ای عزیز و دوست داشتنی شده بود که شوخی کردن و دوست بودن و هم صحبتی با او را نوعی افتخار محسوب میکردم .
علی ایحال "برادر مهدوی" رفت و در آن مدت یکهفته فعل و انفعالات زیادی در منطقه رخ داد که با وجود گرد و غبار و مه و کمی دید قابل تامل و محسوس بود. به عنوان مثال در گزارشات روزانه ما برای مرکز به جابجایی وسیع تدارکات یا نیرو در یکی ازشبها و یا انهدام یک انبار مهمات در نزدیکی خط دوی دشمن  براثر آتش توپخانه خودی و از همه مهمتر اینکه بعد از گزارشات ارسالی 4 فروند جنگنده اف4 یا اف5 که برای بمباران مواضع و تدارکات دشمن اعزام شده بودند با حجم سنگین پدافند دشمن که تقریبا در همه خطوط 2 به بعد مستقر کرده بود، یکی از آنها مورد اصابت قرار گرفت و سقوط کرد که با تلاش خلبان علیرغم اینکه در خاک عراق درحال سقوط بود خود را به پشت دکل ما رساند و دقیقا خود را پشت زاغه یکی از آتشبارهای ارتش به خاکریز زد. 
شرایط نشان از یک برنامه ریزی خاص از سمت دشمن داشت. صبح روز جابجایی من و شهید مهدوی رسید، اذان صبح را که دادند نماز را در طبقه سوم خواندیم و بعد از آن و قبل از اینکه مامور جابجایی ما با موتور برسد خبر رسید که گروهی از عراقی ها در حال باز کردن معبر هستند (این خبر را خود شهید مهدوی داد) و برای گراهای مشخصی که فعالیت در آنجا گزارش شده بود آتشبارها را به درخواست ایشون فعال کردیم و ظاهرا قضیه با عقب نشینی تخریب چی های عراقی خاتمه یافت. نزدیک روشن شدن هوا بود که پایین اومدم و بعد از صرف صبحانه که به لطف همرزمان اصفهانی با مرباهای خانگی اشان بسیار مفصل بود آماده رفتن شدم، قبل از اینکه برادر غلامی برسد و در حالی که یکهفته ای میشد من پیش دوستان اصفهانی بودم اماناگهان دست گرفتند که چرا ریش ات را نمی زنی !!! خوب من هم که سنی نداشتم تا ریشی داشته باشم و این چند تار موی جزئی که در آمده بود موجب شوخی و مزاح ایشان شده بود....نهایتا گفتم خوب اگر قیچی دارید بزنم اما دریغ از قیچی بجز یک جاکلیدی که تبدیل به یک قیچی کوچک میشد، بعد از اصرار دوستان و چون برادر غلامی نرسیده بود یک صندلی پایین دکل گذاشتیم و استاد سلمانی با قیچی جاکلیدی شروع کرد ولی آنطورها هم که میگفت نبود بعد از 10 دقیقه درحالی که برادرغلامی رسیده بود فقط نصف صورتم را زده بودند!! و این گونه بود که همه از خنده داشتند میمردند! چون غلامی صبحانه نخورده بود و برای اتمام اصلاح! دعوتش کردیم به سنگر، هنوز کارمان تمام نشده بود که ناگهان ترکش بزرگی از بین پایه های صندلی زوزه کشان رد شد و به تخته یا یونولیتی که پشت سرمان در اطراف پایه های دکل گذاشته بودیم اصابت کرد. اولش مبهوت ماندیم و بعد بلافاصله رفتم بالای دکل ، منطقه ما از شدت گلوله های دشمن و منطقه دشمن هم از شدت خودروها و نفربرهایی که جلو و عقب تانکها در حال تردد و بلند کردن گردوغبار بودند محو شده بود و تنها ما میتوانستیم حجم عظیم تانکهایی که بصورت یک جنگ کلاسیک مستقیما به سمت خطوط ما می آمدند را بصورت نیمه محو ببینیم . با "شهید مهدوی تماس گرفتم و همزمان روی نقاط تجمع و حرکت دشمن گلوله درخواست کردیم . سرعت حرکت دشمن بسیار سریع بود و آتشبارهای ما که صبح برای جلوگیری از نفوذ و حرکات دشمن به خط شده بودند یک درمیان خراب بودند. حتی قبضه های کاتیوشا هم نتوانستند شلیک کنند. 205 های ارتش هم که تحت امر دیدبانهای تیپ 63 بودند اعلام خرابی کردند. تطبیق همه تلاش خود را برای بکارگیری قبضه های آماده بکار انجام میداد ولی معلوم نبود مشکل کجاست . شهید مهدوی هم بصورت مقطع گزارش می دادو گلوله درخواست میکرد.
شرایط سختی بود با چند قبضه 130 و 122 (احتمالا) منطقه را کوبیدیم ولی ظاهرا هرچه تلفات دشمن بیشتر میشد عقبه دشمن هم بیشتر نیرو و تانک تدارک میدید و پیشروی همچنان ادامه داشت. 
شهید مهدوی دیگر به رمز حرف نمیزد، نیروی پیاده دشمن در معیت تانکهای غول پیکر درحال رسیدن به خط اول ما بود، محمدرضا با صدایی خسته دائم گرا میداد و گلوله درخواست میکرد گلوله هایی نزدیک خط و همزمان که درخواستش را برای عقبه رله میکردم مسیر پیشروی راهم زیر آتش داشتیم .
شهید مهدوی روی خط بود ، آخرین صحبتش و آخرین حرفش را خوب نفهمیدم چون وقتی به خودم اومدم داشتم گریه میکردم .....دقیق نمیدونم چه جمله ای بر زبان آورد و چی گفت ولی اینطور فهمیدم که گفت :
-=-=-=-=-=-=-
دشمن رسید، مجبورم بیسیم را خاموش کنم،  باید برم !  منو بزنید ...جای منو بزنید....!
-=-=-=-=-=-=-
چطور میتونستیم اینکار را بکنیم اما کار از کار گذشته بود .....ما دستور عقب نشینی گرفتیم و تجهیزات و دوربین های نظامی را از دکل پایین آوردیم و به مقر فرستادیم و با نقطه های ثبتی که داشتیم دشمن را حین حرکت در مسیرعقب نشینی زیر آتش داشتیم اما دیگر نمیتوانستم نقشه های خیس شده را ببینم ...اصلا فکرشم را هم نمیکردم دیگر نتوانم مهدوی را ببینم، خیلی غمگین بودم ......
جمعه 29اردیبهشت 1396 مراسم هفتگی هیات در منزل شهید مهدوی بود، همیشه دوست داشتم خاطره آخرین روز دیدارم با شهید را در جمع بگویم ....غمی که 20 سال همراه و همنشینم بوده و هست....
هنوز برادر غلامی را در مراسم سالگرد تاسیس هیات می بینم و دقایقی را به یاداوری 20 سال قبل اختصاص می دهیم، بعضا فرزندانمان هم کنارمان به خاطراتمان گوش می دهند اما فکر میکنم شرم از شهید مهدوی و استحاله این دوره و زمانه اجازه نمی دهد های های گریه کنیم و سعی میکنیم خودمان را صبور نشان دهیم و از گذشته بی سرو صدا عبور کنیم .....

نثار روح بلندش و همه شهدای اسلام درود و صلوات

 
 

سبک بالان خرامیدند و رفتند

مرا بیچاره نامیدند و رفتند

سواران لحظه ای تمکین نکردند

ترحم بر من مسکین نکردند

سواران از سر نعشم گذشتند

فغان ها کردم، اما برنگشتند

اسیر و زخمی و بی دست و پا من

رفیقان،این چه سودابودبامن؟

رفیقان، رسم هم دردی کجا رفت؟

جوانمردان، جوانمردی کجارفت؟

مرا این پشت، مگذارید تنها

گناهم چیست، پایم بود در خاک

اگر دیر آمدم مجروح بودم

اسیر قبض و بست روح بودم

در باغ شهادت را نبندید

به مابیچارگان زان سو نخندید

رفیقانم دعا کردند و رفتند

مرا زخمی رها کردند و رفتند

رها کردند در زندان بمانم

دعا کردند سرگردان بمانم

شهادت نردبان آسمان بود

شهادت آسمان را نردبان بود

چرا برداشتند این نردبان را؟

چرا بستند راه آسمان را؟

مرا پایی به دست نردبان بود

مرا دستی به بام آسمان بود

تو بالا رفته ای من در زمینم
.............................

برادر، روسیاهم، شرمگینم