یاسینی: در حین عملیات باز پس گیری مهران من دیده بان بودم. عراق در دشت مهران تانک هایش را مستقر کرده بود و خاکریز ما هم مقابلش بود و شدیدا هم خاکریز را می زد. من چون دیده بان بودم باید سرم را بالا می آوردم تا دشمن را ببینیم و گلوله ها را هدایت کنم. من آنجا در خط بودم و کنار نیروهای پیاده آتش را هدایت می کردم. شرایط سنگرم خوب نبود. تصمیم گرفتم بروم در خاکریزی که نیروهای کمتری هستند و کارم را از انجا ادامه دهم. تقریبا رفتم انتهای خاکریز و با بقیه فاصله داشتم. سنگری درست کردم و شروع کردم به انجام کارم که زخمی هم شدم. قبل از اینکه زخمی شوم ماشین یخ آمد اما به من که رسید یخ تمام شد. راننده وقتی من را دید گفت: شما هم هستید؟! گفتم: اشکال نداره من از سنگر های دیگر آب می گیرم. گفت: نه. نمیشه من به خدا الان می رم برایت می آورم. سقا بود. گفتم: نمی خواد. گفت: نه می رم. پرید سوار ماشین شد و من هم مشغول دیده بانی شدم. شاید یک دقیقه نگذشته بود که صدای وحشتناکی شنیدم و برگشتم دیدم ماشین این سقا را با تانک زدند. تانکی که آنجا بود آنقدر خاکریز را زده بود که شبیه هلال شده بود. ماشین که رد شده بود او را می بیند و می زند. خواستیم آن سقا را نجاتش دهیم اما آتش خیلی سنگین بود. خودم را خیلی مدیونش می دانستم رفتم دیدم از سینه به بالا هیچ چیزنداشت و نیمه پایین بدنش انگار همین الان سوار شده و سالم بود، یک کتانی سفید چینی تمیز و نو هم پایش بود که این همیشه در ذهن من هست و رسالتی که او سعی کرد انجامش دهد. جبهه این طوری بود که همه سعی می کردند کارشان را به بهترین نحو انجام دهند اما اکنون به راحتی با بیت المال بازی می کنند.