یادواره شهدا،جانبازان،ازادگان ورزمندگان گروه

اسلاید شو

خاطرات قاسم یاسینی

خاطرات قاسم یاسینی


شهید ایثار:


 20 فروردین سال 66، قبل از عملیات کربلای8 بود که شهید کریمی به همراه آخرین همراهش سردار نوشادی به سمت اهواز راه افتادند. هوا تاریک شده بود که به اهواز رسیدند. فردای آن روز اما انجام کارهایشان تا ظهر طول کشید. حاج حبیب آن روز حالت عجیبی داشت. حوالی غروب بود که به قرارگاه مرکزی خاتم الانبیا(ص) رسیدند و نیمه‌شب به سمت خرمشهر حرکت کردند، چند کیلومتری مانده به جاده مندوان، دشمن خرمشهر و اطراف آن را زیر آتش شدید توپخانه، کاتیوشا و دیگر ادوات گرفته بود. ناگهان بوی شدید بمب‌های شیمیایی منطقه را فرا گرفت. حاج حبیب‌الله از ماشین پیاده شد و دوان‌دوان به سمت سنگرها رفت تا بچه‌هایی که در سنگر خواب بودند را بیدار کند. حاج‌حبیب‌الله کریمی بعد از بیدار کردن بچه‌ها جلوی آخرین سنگر سرش به تیر آهن یکی از سنگرها برخورد می‌کند، از پا می‌افتد و براثر تنفس زیاد گازهای شیمیایی به شهادت می‌رسد. شب 22 فروردین 1366 حاج‌حبیب جان 80 نفر را نجات داد. شهادتش هم برای بچه‌ها درس بود. او را بحق باید شهید ایثار نامید. او رزمنده‌ای خستگی‌ناپذیر بود که در نهایت ایثار مزد مجاهدت‌هایش را از خداوند گرفت.


سقا:

در حین عملیات باز پس گیری مهران من دیده بان بودم. عراق در دشت مهران تانک هایش را مستقر کرده بود و خاکریز ما هم مقابلش بود و شدیدا هم خاکریز را می زد. من چون دیده بان بودم باید سرم را بالا می آوردم تا دشمن را ببینیم و گلوله ها را هدایت کنم. من آنجا در خط بودم و کنار نیروهای پیاده آتش را هدایت می کردم. شرایط سنگرم خوب نبود. تصمیم گرفتم بروم در خاکریزی که نیروهای کمتری هستند و کارم را از انجا ادامه دهم. تقریبا رفتم انتهای خاکریز و با بقیه فاصله داشتم. سنگری درست کردم و شروع کردم به انجام کارم که زخمی هم شدم.

 قبل از اینکه زخمی شوم ماشین یخ آمد اما به من که رسید یخ تمام شد. راننده وقتی من را دید گفت: شما هم هستید؟! گفتم: اشکال نداره من از سنگر های دیگر آب می گیرم. گفت: نه. نمیشه من به خدا الان می رم برایت می آورم. سقا بود. گفتم: نمی خواد. گفت: نه می رم.

 پرید سوار ماشین شد و من هم مشغول دیده بانی شدم. شاید یک دقیقه نگذشته بود که صدای وحشتناکی شنیدم و برگشتم دیدم ماشین این سقا را با تانک زدند. تانکی که آنجا بود آنقدر خاکریز را زده بود که شبیه هلال شده بود. ماشین که رد شده بود او را می بیند و می زند. خواستیم آن سقا را نجاتش دهیم اما آتش خیلی سنگین بود. 

خودم را خیلی مدیونش می دانستم رفتم دیدم از سینه به بالا هیچ چیزنداشت و نیمه پایین بدنش انگار همین الان سوار شده و سالم بود، یک کتانی سفید چینی تمیز و نو هم پایش بود که این همیشه در ذهن من هست و رسالتی که او سعی کرد انجامش دهد. جبهه این طوری بود که همه سعی می کردند کارشان را به بهترین نحو انجام دهند اما اکنون به راحتی با بیت المال بازی می کنند




عقاب های تنهای جنگ:

«حضرت آقا» کتابم را خواندند و نقد کردند

به گزارش گروه جهاد ومقاومت مشرق، ابوالقاسم یاسینی از رزمندگان هشت سال جنگ تحمیلی است.ایشان به هنگام حضور در جبهه های دفاع مقدس ٰ مسئولیت دیده بانی را بر عهده داشته است. 
دیده بانی از استراتژیک ترین بخش های جنگ به شمار می رفت و نقش عمده ای در نتیجه بخشی عملیات ها بر 
عهده داشت. دیده بان ها ٰ به تنهایی انجام وظیفه می کردند و معمولا در نزدیک ترین و قابل دسترس ترین مناطق 
نسبت به دشمن مستقر می شدند و همین مسئله باعث می شد که بیشتر از  دیگران در معرض خطر قرار داشته باشند.
 آقای یاسینی هم یکی از همان عقاب های تنهای جنگ است که سینه ای مالامال از ناگفته ها دارد. گروه جهاد و 
مقاومت مشرق این افتخار را دارد که  بخش هایی از خاطرات او را منتشر نماید. آن چه می خوانید بخش دوم و ژایانی از گفتگو با این عزیز است:

مشرق: شهید پیچک فرماندهی جبهه غرب را عهده دار بودند، چطور شد که به یکباره در رده یک رزمنده عادی وارد منطقه شده و به شهادت هم رسید؟

یاسینی: البته من اطلاع دقیقی در این رابطه ندارم اما می دانم که مشکلی بین شهید بروجردی و ایشان بر سر نحوه 
جنگیدن پیش آمده بود. بزرگواری پیچک این بود که با همه مشکلات سعی نکرد شیرازه جنگ را  به هم بریزد و با 
عشقی که به هدف داشت در جای دیگری به عنوان یک نیروی پیاده به شهادت می رسد.

مشرق: شهید بروجردی را هم دیده بودید؟
یاسینی:بله. اولین باری که ایشان را دیدم قبل از عملیات مطلع الفجر برای توجیه عملیات رفته بودیم. وقتی ما داشتیم
 منطقه را در دید کلی بررسی می کردیم شهید بروجردی هم حضور پیدا کرد اما برخورد خیلی نزدیکی با ایشان 
نداشتم چون رده‌ام هم به ایشان نمی خورد.

مشرق: لحظه ای پیش آمد که در یک چشم به هم زدن دوستی را از دست بدهید؟

یاسینی: در حین عملیات باز پس گیری مهران من دیده بان بودم. عراق در دشت مهران تانک هایش را مستقر کرده بود 
و خاکریز ما هم مقابلش بود و شدیدا هم خاکریز را می زد. من چون دیده بان بودم باید سرم را بالا می آوردم تا دشمن 
را ببینیم و گلوله ها را هدایت کنم. من آنجا در خط بودم و کنار نیروهای پیاده آتش را هدایت می کردم. شرایط سنگرم 
خوب نبود. تصمیم گرفتم بروم در خاکریزی که نیروهای کمتری هستند و کارم را از انجا ادامه دهم. تقریبا رفتم انتهای 
خاکریز و با بقیه فاصله داشتم. سنگری درست کردم و شروع کردم به انجام کارم که زخمی هم شدم. قبل از اینکه 
زخمی شوم ماشین یخ آمد اما به من که رسید یخ تمام شد. راننده وقتی من را دید گفت: شما هم هستید؟! گفتم: 
اشکال نداره من از سنگر های دیگر آب می گیرم. گفت: نه. نمیشه من به خدا الان می رم برایت می آورم. سقا بود.
 گفتم: نمی خواد. گفت: نه می رم. پرید سوار ماشین شد و من هم مشغول دیده بانی شدم. شاید یک دقیقه 
نگذشته بود که صدای وحشتناکی شنیدم و برگشتم دیدم ماشین این سقا را با تانک زدند. تانکی که آنجا بود آنقدر 
خاکریز را زده بود که شبیه هلال شده بود. ماشین که رد شده بود او را می بیند و می زند. خواستیم آن سقا را نجاتش 
دهیم اما آتش خیلی سنگین بود. خودم را خیلی مدیونش می دانستم رفتم دیدم از سینه به بالا هیچ چیزنداشت و 
نیمه پایین بدنش انگار همین الان سوار شده و سالم بود، یک کتانی سفید چینی تمیز و نو هم پایش بود که این 
همیشه در ذهن من هست و رسالتی که او سعی کرد انجامش دهد. جبهه این طوری بود که همه سعی می کردند کارشان را به بهترین نحو انجام دهند اما اکنون به راحتی با بیت المال بازی می کنند.

مشرق:گفتید آن روز مجروح هم شدید؟

یاسینی: بله. در همان سنگر داشتم کارم را ادامه می دادم که با گونی های آرد سنگرم را هم محکم کرده بودم. 
داشتم دوربینم را تنظیم می کردم، خواستم سرم را بالا بیاورم که دیدم دشمن با قناسه شلیک می کند. همینطور که 
مشغول بودم یکدفعه حس کردم در آسمان و زمین هستم. تانک عراقی شلیک کرده بود به سنگرم. دیدم خاک و گونی و 
خودم در هوا پرت شدیم و یک لحظه حس کردم دیگر در دنیا نیستم و مردم. حسی داشت که قابل وصف نیست. فکر 
کردم آخر عمرم رسیده و محکم خوردم زمین. وقتی خودم را حس کردم فهمیدم زنده هستم و سینه خیز خودم را 
کشاندم و بچه ها بردنم داخل سنگر. موج من را گرفته بود و از گوشم خون می آمد. بقیه اتفاقات آن روز رابه یادم ندارم.
مشرق: فیلم دیده بان را دیده اید؟
یاسینی: بله. اولین باری بود که به صورت خاص به رسالت یک دیده بان پرداخته بود. چند نفر از بچه های ما هم به 
کارگردانش کمک کرده بودند اما فکر می کنم اگر بیشتر با دیده بان ها صحبت می کرد و  فضای دیده بانی بهتر قابل
 لمس می شد. البته خیلی همه فیلم یادم نیست. اما دیده بان این فیلم در انجام کارش خیلی مصر بود. دیده بانی 
محصول یک کار جمعی است و احساس این وجود دارد که کار بقیه هم مسئولیتش روی دوش شماست. مصر بودن این 
آدم در اجرای اهدافش حسی بود که به خوبی لمس می کردیم چون در وجود ما هم بود. ما که دیده بان بودیم این حس را بهتر درک کردیم. در کل کار ازشمندی بود،

مشرق: خیانت های بنی صدر دامن بچه‌های شما را هم در جبهه گرفت؟
یاسینی: من بعد از دفعه سومی که رفتم جبهه مدتها بر نگشتم تا اینکه شنیدم مادرم مریض شده و می گفتند از 
دوری من حرص و جوش خورده. به همین علت مجبور شدم بر گردم و مدتی ماندم تا ایشان حالشان بهبود پیدا کرد. 
دوباره که رفتم جبهه تقریبا تا آخر جنگ کمتر برگشتم خانه. به همین علت در حال و هوای کارهای بنی صدر نبودم. فقط 
این را بگویم که به ایشان رای ندادم. و این باعث خوشحالی من است. چون انگار حس می کردم آدم خوبی نیست. 
البته حرفهایی هم در مورد او شنیده بودم که فرد خود محوری است اما کلا ما درگیر مسائل سیاسی نبودیم.
مشرق:  نکته ای مانده که مایل باشید بیان کنید؟
یاسینی: ما در هر پیروزی که کسب می کردیم خیلی خوشحال می شدیم. سر پل ذهاب که بودیم فرمانده مان سردار 
حاج رضا صادقی بود که ایشان جز اولین دیده بان ها بودند. حاج صادقی می گفت: باید هر طور شده سر پل ذهاب را 
حفظ کنیم. چون در آن مقطع اکثر عملیات‌ها در جنوب بود و اکثر بچه ها دلشان می خواست بروند جنوب. یک روز اول 
صبح بود و هنوز توپ نداشتیم و با ارتش کار می کردیم. گاهی من برای استراحت هم می آمدم پیش بچه های ارتش 
چون با آنها دوست شده بودم. از بالا بی سیم زدند که یک سری از بچه ها گفتند گلوله روی سر ما نریزید. من گفتم: 
مگه شما کجا دارید گلوله می ریزید؟ گفتند: وسط دشت. گفتم: خب آنجا که مشکلی نداره به کارتان ادامه دهید. گفتند: نمیشه!
من با تعجب گفتم ما داریم جای دیگری گلوله می‌ریزیم که! وقتی دیدم دوباره آنها حرف خودشان را می زنند به بچه‌ها 
گفتم: دست نگه دارید و خودم رفتم بالا در دیدگاه. بی سیم را گرفتم به  یکی از بچه ها گفتم: برادر چه خبره؟ گفت: ما 
آمدیم جایی که خرچنگ ها هستن اما بچه ها دارند نخود روی سر جوجه ها می ریزند. گفتم: کجا؟ من متوجه نشدم 
یعنی باور نمی کردم او کجا را می گوید. خرچنگ ها منظور تانک عراقی ها بود که وسط دشت مستقر بودند.
 گفتم: داری اشتباه می کنی. من همه چیز را چک کردم. بذار من یه گلوله سفید می فرستم شما ببین با این چه 
فاصله ای داری و موقعیت خودت را به ما بگو. ما زدیم جایی که عراقی ها بودن که آن برادر گفت: ما هم اینجا هستیم. 
با تعجب گفتم: متوجه شدی کجا خورد؟! گفت: آره. من ناراحت شدم، فکر می کردم اشتباه می کند. دوباره گفتم: بابا 
من این گلوله را زدم وسط تانک عراقی ها. گفت: ما هم کنار آنها هستیم. معلوم نیست عراقی ها کجا رفتند؟ گفتم: 
من الان می‌آیم آنجا. دویدم و یک ماشین سوار شدم و سریع رفتیم دشت ذهاب، با احتیاط کامل. جایی را که کسی 
جرات نمی کرد سرش را بالا بگیرد ما رفتیم جلو. هر چه جلوتر می رفتیم می دیدم خبری از دشمن نیست. سنگر 
عراقی ها همش خالی بود حتی در بعض جاها فانوس هاشون روشنه اما کسی نیست. 
نمی دانستیم موضوع چیه؟ تماس گرفتیم با عقب و اطلاع دادیم. هر چه رفتیم جلوتر باز خبری نبود تا رسیدیم به جاده 
اصلی. خوشحالی که به ما دست داده بود باعث شده بود به خطر احتمالی فکر نکنیم. رسیدیم به کوه آقدا دیدیم از آنج
ا دیگر دشمن شلیک می شود. عراق رفته بود تا لب مرز. علتش هم  پیروزی رزمندگان ما در جنوب بود. فتح المبین 
باعث شده بود عراق آنقدر نیرو از دست بدهد که که تصمیم  بگیرد نیروهایش را ببرد لب مرز بالای ارتفاعات و با کمترین 
نیرو مرز را نگه دارد و بقیه را ببرد جنوب. آنها رفته بودن تا جنوب را بگیرند. آن روز در زندگی من یک روز خاصی بود. 
حسی شبیه خوشحالی مردم داشتم در آزادی خرمشهر. خدا را شکر کردیم.
مشرق: از روز پذیرش قطعنامه بگویید.
یاسینی: روز غم انگیزی بود. علی رغم اینکه پایان درگیری و مشکلات بود اما چون با پیام امام قرین بود می فهمیدیم 
یعنی چه. خودمان را مقصر می دانستیم و بعدها فهمیدیم مسئولین هم تقصیر داشتند و امام از سر تنهایی مجبور
 شده‌اند قطع نامه را بپذیرند. کسانی که در فتنه سبز 88 نقش داشتند همان کسانی بودند که در آخر جنگ بریدند. آنها
 همان کسانی بودند که از امام تجهیزات می خواستند تا به جنگ ادامه دهند و کسی نبود بهشان بگوید ما کی با 
تجهیزات کامل جنگیدیدم که حالا بخواهیم به عنوان یک مانع بر سر راه جنگ این ابزار را مطرح کنیم؟
آنها امام  را رساندند به جایی که از کمبود تجهیزات نه بلکه از سر اینکه اطرافیانش شانه خالی کرده بودند جام زهر را 
نوشیدند. جام زهر، یعنی همین که امام رفتار مسئولین را دید و نخواست مردم بیشتر از این ضربه بخوردند. عراق هم 
که فکر می کرد ما از سر ضعف قطع نامه را قبول کردیم بعد از قطع نامه فشارهایی به بچه ها وارد کرد ولی در همان
 مقطع دیدیم چقدر آدم آمد برای اعزام که سازماندهیشان مشکل بود. بعدها شنیدم که افرادی که  چند روز یا دو ماه سابقه جبهه دارند همان کسانی هستند که آخر جنگ اعزام شده بودند.
من متن قطع نامه را در رادیو شنیدم. البته قبل از آن بچه ها گفته بودند. غروب  بود نماز خواندیم و دراز کشیده بودیم که
 پیام امام را از رادیو شنیدیم و خیلی ها گریه کردند. این خبر برای ما قابل هضم نبود. یعنی اگر پیام امام نبود شاید باور 
نمی کردیم و می گفتیم رادیو دست ضد انقلاب افتاده.
برخی از مسئولین بازی هایی کردند که منجر به مشکلات آخر جنگ شد. اما رزمندگان با چنگ و دندان کشور را نگه 
داشتند. سرداران جنگ به امام پیام دادن ما می توانیم برویم جلو اما امام گفتند: نه من به چیزی که امضا کردم پایبندم.
مشرق: روز فوت امام را به یاد دارید؟
یاسینی: زمانی که امام در ۲۲ بهمن آمدند من هم در درگیری های آن روز بودم. فهمیدم یکی از جاهایی که قرار است
 امام سخنرانی کنند پشت درهای دانشگاه است،  من هم که آنجا بودم  مصر شدم که بمانم. همه شاد و خوشحال
 بودند. روز خوشحالی از ورود امام می آید و می رسد تا روزی که امام فوت کردند. من ازدواج کرده بودم و با همسر و 
فرزندم به دنبال شرکت درمراسم ایشان بودیم. با رحلت امام  ملت ایران و جهان اسلام صدمه بزرگی خورد. ایشان بعد 
از هدایت جنگ تازه اول کارشان بود.
از لحاظ درونی خود من خیلی صدمه خوردم. من امام را خیلی زیاد دوست داشتم. شنیده بودم در زمان امام صادق(ع) 
اطرافیانش به ایشان می گویند: قیام کنید. امام صادق می گویند: من نیروی زیای برای قیام  ندارم. اما وقتی اصرار 
اطرافیانشان را می بینند آنها را امتحان می کنند. می گویند پس هر چه من می گویم باید گوش کنید. به یکی از آنها 
می فرمایند: برو توی تنوری که روشن است. طرف می گوید: عجب کاری کردم ! و عقب می نشیند. امام(ع) به یکی از 
اصحاب نزدیکشان می گویند: تو برو که او می رود در تنور و آتش بر ایشان سرد می شود. من چون دیده بان بودم و 
بالای دکل بودم به خودم همیشه می گفتم: اگر حضرت امام به من بگویند از این دکل بپر پایین بدون تردید می پرم. و 
سوال نمی کنم که چرا؟ اینقدر گوش به حرف ایشان بودم. حالا شما ببینید کسی را که اینقدر دوست دارید از دستش 
بدهید.
عکساروند کنار/ بعد از جنگ / بازدید از مناطق عملیاتی/ از راست به چپ: سید محمود حسینی - علی ریوندی - حاج قاسم یاسینی - حجت ایروانی 
 مشرق: پایان این مصاحبه همراه بود با گریه و سکوت دیده بانی که هنوز داغ رحلت امامش را بر سینه دارد.

پایان

گفتگو و تنظیم : اسدالله عطری




63خاتم (ص)

خاطرات قاسم یاسینی

دیده بانی

شهیدایثار

شهیدحاج حبیب الله کریمی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
تاریخ روز اوقات شرعی آیه قرآن حدیث موضوعی
ذکر کاشف الکرب مهدویت امام زمان (عج) جنگ دفاع مقدس مهدویت امام زمان (عج)

شهادت طلب | بیمه مرکزی
پزشکی | انگلیسی
پاپو | فارس آهنگ
دریافت کد ذکر ایام هفته برای وبلاگ
وصیت شهدا