نام : شهید عبدالامیر شاکور  فرزند  : عبدالرضا      

عضویت : بسیجی            تاریخ تولد: 6-7-1345 شمسی           محل تولد:  اهواز            تاریخ شهادت : 18/4/1367      محل شهادت : خرمشهر      محل خدمت : 40 بعثت

گلزار شهدا:اهواز

















 

راوی : مادر شهید ؛ بتول غریب ناصری

 

در یکی از روزهای پاییزی سال 45 یکی دیگر از عاشقان امام و محبان علی و اهل بیت چشم به جهان گشود ، و به یاد مولایمان علی ، نام عبد الامیر را بر او گذاشتیم .از ابتدا به دلایل سختی زایمان به امیر حالت خفگی دست داد ، برای او نذر کردیم ، هرسال یک گوسفند قربانی کنیم تا به یاد حضرت اسماعیل ، خدا او را به ما ببخشد . سالها گدشت از کودکی اخلاق و رفتار و سکنات امیر به طرز عجیبی برای همه چشمگیر و قابل تحسین بود ، قناعت با وجود توانایی مالی خانواده ...

 

اسراف نکردن ، راستگویی ، حجب و حیا ، عبادت و صله رحم و تمام رفتارهای نیکی که شمارش آن از توان قلم خارج است ، او با اینکه نوجوانی بیش نبود در نبود پدرش که معمولا در ماموریت به سر می برد برای همه یک تکیه گاه امن و مطمئن بود و همیشه قوت قلب من و و پدرش بود در سال 1358 در اوج انقلاب 12 سال بیشتر نداشت مرتب به مسجد می رفت و در فعالیت های مسجد همیشه شرکت داشت .

 یک روز عکس از امام را همراه خود به خانه آورد و با نردبانی که به پایه چوبی برق روبروی منزل گذاشته بود عکس را به پایه چسباند . پسر همسایه که هم سن او و پسر استوار ارتش بود ،رفت و آن را کنده و در خانه مان پرت کرد و امیر باز هم آن را چسباند ، این کار چند بار تکرار شد نهایتا پسر با عصبانیت عکس را درآورد و فریاد زد بیایید خدایتان را بگیرید . امیر با خوشحالی عکس را برداشت و دوباره به پایه برق نصب کرد . 

در دوران انقلاب با عکسهای رادیولوژی با مهارت خاصی شعارهای انقلابی را بر دیوارهای کوچه و خیابان می نوشت. پس از سالها که در مسجد علی بن موسی الرضا فعالیت داشت تا اینکه برای پاس شبانه پذیرفته شد و شب های متمادی پاس می داد . نماز شب خواندن یکی از اعمالی بود که هیچ وقت فراموش نمی کرد چه شب ها که از خواب پا می شدم و می دیدم مشغول نماز و راز و نیاز است . 

در زمان جنگ تحمیلی به دلیل عشق به امام و ولایت و دفاع از مرز و بوم کشور اسلامی برای دفاع از اسلام سراچا شوق و شور بود که در سال سوم دبیرستان در ثلث دوم درس را رها کرد و گفت می خواهم به جبهه بروم برای من که می دیدم تمام سالهای درس و تحصیلش را با موفقیت طی می کند و حالا می خواهد درس را رها کند سخت بود هرچه مانعش شدم نپذیرفت و می گفت  چطور من درس بخوانم در حالی که در جبهه به ما نیاز است .

 او به عنوان بسیجی به خرمشهر اعزام شد و متصدی مینی کاتیوشا شد 5 ماه گذشت به اهواز امد بر اثر گرمای شدید اهواز بیمار شد در بستر بیماری که امیدی به زنده ماندنش نبود گریه میکرد و می گفت چرا در جبهه این وضع برایش بیش نیامد ، چرا در رخت خواب باید بمیرم و از خدا لیاقت شهادت می خواست . خدا او را شفا داد و امیر به درسش ادامه داد بعد از گرفتن دیپلم در کنکور سراسری شرکت کرد.

 

دوره تربیت معلم  قبول شد اما نرفت سال بعد در پزشکی ارتش و دام پزشکی قبول شد و پزشکی ارتش در معاینه و مصاحبه قبول شد ولی از آن جایی که قسمت نبود او به دام پزشکی رفت و خیلی خوشحال بود .

 از علاقه او به حیوانات بگویم که او در اتاقی که فقط چهار متر بود 50 عدد جوجه را پرورش داد و همه ان ها بزرگ شدند و مرغ ها تخم می گذاشتند . در دام پزشکی دانشجوی فعالی بود و زمانی که در دانشگاه دست یاری به سوی دانشجویان کشیده شد و گفتند چه کسی برای رسیدن به جبهه آماده است او از اولین کسانی بود که درس را با میل و رغبت رها کرد و این بار نیز به جبهه رفت در جبهه های خرمشهر برای کاتیوشای چلچله گرا می گرفت در سال 1367 در هجدهم تیر ماه بعد از چهار ماه که در جبهه های حق علیه باطل جنگید . در هنگامی که هنوز خورشید طلوع نکرده بود خورشید وجود او غروب کرد و به مقام رفیع شهادت نائل گردید.

 

روحش شاد و راهش مستدام باد




 

 

نامه شهید به خانواده:

 

 

پس از عرض درود  و سلام بی پایان خدمت پدر و مادر بزرگوارم و خدمت برادر خوبم عزیز که در غیاب من به مادر کمک می کند و محمد رضا که انشاالله مادر را اذیت نمی کند و خدمت خواهران حرف گوش کنم مریم و مرجان و مرضیه خانم امیدوارم که در پرتو عنایات الهی خوب و سلامت باشد و هر روزتان از روز گذشته و هر سالتان از سال گذشته بهتر باشد و در این سال نو زندگی خوش و با برکتی را درپیش رو دانسته باشیم.

 

به یاری خداوند پیروزی نمایی را در این سال جدید بدست خواهیم آورد و دو شاهد غلبه اسلام محمد بر جهانی خواهیم بود.

 

امیدوارم که ما در شما قول خود وفا نکرده و همچون سالهای گذشته به دیدار اوقوام و آشنایان رفته و این سنت اسلامی را بپا دارید و از این تعطیلات حداکثر استفاده را بنماید. ای مادر گرامی دوست درام که همچون کوهی راسخ صبور بردبار باشید تا انشاءالله بخدمتان برسم. شما می دانید هر کاری بخواست خداوند متعال صورت می گیرد و سرنوشت هر علی در پیشگاه خداوند روشن است و هیچ چیز را پوشیده نیست بلکه بر بندگان خداوند پوشیده است و از یک ثانیه خویش هیچ اطلاعی نداریم و روزی این سرنوشتها به اجرا در خواهد آمد و بندگان امتحان و آزمایش می شوند تا خود انسان بیند که چه قدر کافر است برای پروردگار خالق خویش ایثار و خدمت کند پس بیاید از این آزمایش الهی سربلند و سفید درآئیم.

 

کمی از وضع پادگان آموزشی برایتان بنویسم.

 

در نامه قبلی مقداری را شرح دادم ولی کمی مرور می کنم که ابهام شما رفع شود مادر روز دوم بود که پس از گرفتن لباس و تنگ و ظرف غذا و غیره صبح را با دو شروع کردیم و......را بصورت نظامی دویدم و این در استقامت است و حالا که این نامه را خدمتان می نویسم حدود 5 یا 6 کیلومتری می رسد با برگشت بدون استراحت و پس از آن چند حرکت به چادرها رفت و صبحانه می خوریم ابتدا نیم ساعت قبل از اذان صبح بیدار کرد. به کاریمان برسیم و نماز و دعا بخوانیم هم با زیرپیراهنی صبح به دو رفتیم روز هم با پای برهنه دو روز پیش شب هنگتم س از انفجارات متوالی و تیر زدن را از خواب بیدار کرده و به سنگرهایمان رفتیم تاب استلاح حمله دشمنان را خنثی کنیم پس از آن با پای برهنه را در باغهای اطراف که زیادی داشت بردند و روم صورت گرفت زمینهای گلی و غیره خلاصه خوب را از لحاظ بدنی با آموزشات .......می دهند هر روز چهار کلاس داریم که دو تا صبح است و دو تا بعد ازظهر کلاسهای، تاکتیک – اسلحه شناسی- عقیدتی که خیلی برای ما مفید است زیرا رزمنده را مشخص می کند کلاس امدادهای اولیه و تخریب و غیره د ر روندهای آخر دوره ما اردو برده و شبیه جبهه هر چه که سرکلاس یاد گرفته ایم به اجرا در خواهیم آورد سنگرها را چگونه بسازیم چگونه حمله کنیم و چگونه بدرزم برویم و غیره کوه نوردی را هم داریم.

 

شما هم برای من نامه بنوبیسدی و از حال خود مرا هم باخبر سازید.

 

و در آن دنیا ما را مأخذ نکند که چرا رضای خود را به رضای خدا ترجیح داده اید. و اکنون من محیای رفتن به جبهه می باشم و هیچ چیز نمی تناند مانع رفتن من به جبهه و انجام وظیفه و تکلیفی که بر دوش خود احساس می کنم شود پس شما که این را می دانید سعی کنید تا رضایت قلبی خود را بدست آورید تا انشاء الله اجر و پاداش بیشتری نصیب شما گردد در غیر اینصورت اجر خود را ضایع می کنید. انشاءالله هر وقت که احساس ناراحتی و تنهایی به شما دست داد با یکی دوبار زمزمه سوره شریفه سر قلبتان آرام گرفته و غصه را از خود دور نمائید. و این را هم در گوش داشته باشم که حضرت علی (ع) فرموده است و مومن دلش نمودن و رویش گشاده و لبخند برلب دارد انشاءالله که همه مصداق این فرموده حضرت علی (ع) می باشیم.

 

در این باید بکسانی که عبدالله تعدادشان در جامع کم است و می گویند چرا می گذارید فلانی برود و خیلی راههای دیگر که بیشترشان .......است گفت هدف خلقت و آفرینش انسان در روی زمین بالاتر از این است که انسان بیکر خوردن و خوابیدن و بی تفاوت بودن نسبت به مسائل زمانه خویش است که اگر قرآن را باز کرده و یک سطر از آن را هم که بخوانید به این موضوع پی خواهید برد دیگر تصور نمی کنم که چنین حرفهای بیهوده ایی را بر زنان پراند بگوید.

 

حال خوب است که از وضع خانواده عزیزم چند سوالی بنمایم که درجواب نامه هایم به من پاسخ دهید.

 

پدر حال شما چطور است انشاءالله که صحیح و تندرستید کار جبهه چه شد آیا به آنجا می روید انشاءالله مشکلی برای شما اگر رفته اید پیش نیامده باشد و اگر هم خواهید رفت همچنین و از شما پدر عزیزم معذرت می خواهم به هنگام رفتن باعث ناراحتی شما شدم و حرف شما و مادر را منبی بر رفتن گوش نکردم و امیدوارم که مرا بخشیده باشید و من می دانستم که ناراحتی شما از جانب مادرم بوده و بخاطر او است که چنین گفتید ولی همچنان که در نامه متذکر شدم از مادر و شما معذرت می خواهم. خوب سلام عزیز جان تو چطور است آیا تمام امتحانات را دادی انشاءالله که به مادر در کارها کمک کردده و با خواهرانت بخوبی رفتار کنی و کمی بیشتر در این تعطیلات به مریم از لحاظ درسی کمک بنما انشاءالله در درس قبول شود. و لطف کن وقتی پدر به تو می گوید یک استکان چای درست کن آه وا نکن متشکرم.

 

و خدمت خواهران خوبم که حرف مادر را گوش کرده و در جارو کردن و ظرف شستن و جمع کردن سفره به مادر کمک می کنند.

 

تا خانه را تمیز نگهدراید . جناب آقا محمدرضا حال شما چطور است شما و جنگ پیروزی که یادت نرفته است آیا دیگر خوب راه می روی که زمین نخوری و سلام مرا به دایی علی ودایی مسعود و باباحاجی و مامان بزرگ برسانید. و میگویئد انشاءالله به دستشان خواهید رسید.




وصیتنامه:

 

با درود و سلام بی پایان خدمت حضرت ولی عصر (عج) و نائب بر حقش، بت شکن زمانه رهبر عالی قدر انقلاب امام خمینی، فردی که حتی لحظه ائی اندک در برابر کفرهای شرق و غرب سرخم نکند و همواره با اتکال به پروردگار خویش،اسلام را پس از مدتی که کفر سایه سیاه خود را بر سرامت اسلام انداخته بود، را زنده کرد.

 

و نیز درود  و سلام  ما نثار خانواده شهداء این صابران راه خدا که هر چه از جال و مال و فرزند داشتند در کف گرفتند و به خدای خویش هدیه کردند. خداوندا حال که دوباره به این حقیر توفیق مجدد حضور در دفاع از اسلام را عطا نمودی از تو بسیار سپاسگزارم.

 

خداوندا خودت شاهد بودی که از این حضور چه و  شادی در دل من موج می زد و من از ابراز آن در ترد خانواده و نزدیکان بنابر مسائلی که خود می دانی خودداری می نمودم.

 

خدایا این توفیق را نیز به حقیر در گاهت این رو سیاه گناه کار که چشم امید به رحمت و بخششت دوخته عطا کن تا جان ناقابل را در راه اهداف عالیه اسلام تقدیم کنم و قطره ای باشم واز دریا بی کران انسانهائی که سرهای خود را به تو عاریه دادند و در راهت جان باختند. این اسلام محمدی دینی نیست که محصور در مرزها باشد ای برادران و خواهران دینی من سعی کنید تا این امانت الهی را که اکنون در دست شماست خوب حفظ کنید و در نشر و گسترش آن تا سرحد جان کوشا باشید.