مستند شهید 

 

عباسعلی جان نثاری در 16 شهریور 1390 پس از 30 سال خدمت صادقانه در منطقه عملیاتی حمزه سیدالشهدا در ارتفاعات جاسوسان منطقه سردشت در مبارزه با عوامل استکبار جهانی (گروهک پژاک) بر اثر اصابت گلوله مستقیم دشمن به محل سجده گاه الهی به درجه رفیع شهادت نائل شد و به آرزوی دیرینه اش رسید.      پیکر مطهر این شهید در اصفهان تشییع و در کنار مزار سردار شهید احمد کاظمی در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپرده شد.   

 

         ( از راست شهید جان نثاری - صادق خوشنواز  . اواخر سال 1361 منطقه موسیان )

نحوه ی شهادت به روایت معاون ایشان:


روی سنگر مشرف به ارتفاع نشسته بودیم که حاجی در یک آن تغییر موضع داد و به سنگر بغلی رفت،رفتم و گفتم : حاجی جان این موضع ناامنه،پاشو بریم اونطرف.برای اولین بار در طول مدتی که افتخار همراهی سردار رو داشتم نا خودآگاه دست بردم و بازوی سردار رو گرفتم که به موضع بغلی هدایتش کنم.انگار یه حسی بهم گفت حاجی رو از اینجا ببر.بعد که این کار رو کردم برگشت توی چشمام نگاه کرد و گفت: تو هم می ترسی؟

گفتم:نه حاجی بحث ترس نیست.با هم از اون موضع حرکت کردیم و به سنگر بغلی اومدیم.توی حین حرکت برگشت بهم گفت : یه بار شهادت به ما رو کرد ولی کار رو خراب کردی.همون موقع حاجی گفت:دوربین رو بده می خوام توپخانه رو هدایت کنم.درست زمانی بود که بچه های تکور صابرین و تیپ 48 فتح در حال بالا رفتن از ارتفاع بودند که از روی سنگر بلند شد و دوربین کشی کرد.گفتم : حاجی بشین.گفت : الآن بچه ها اون بالا به آتش دقیق و موثر نیاز دارند باید بهترین کار رو انجام بدیم تا هم خودمون تلفات ندیم و هم بیشترین تلفات رو از دشمن بگیریم.توی همون حین که بلند شد تا دوربین کشی کنه چند تا تیر خورد به سنگر که با نشستن ما حاجی هم روی زمین دراز کشید و دیگه هرچی التماسش کردم که حاجی حرف بزن،چیزی بگو،جوابی نشنیدم.فکر نمی کردم حاجی شهید شده باشه،چون فقط جلوی سرش رو دیدم ولی وقتی دستم رو بردم زیر سر تا بدنش رو جا به جا کنم دیدم دستم پر خون شده.که دیگه فهمیدم حاجی شهید شده.

( از چپ  اکبری ، وکیلی ، شهید جان نثاری ، تاجریان ، مطلبی ، بزاز  و  عمو سلطانی )

 

زندگی نامه به قلم خود شهید

اینجانب عباسعلی جان نثاری هستم متولد خرداد ماه 1345 ساکن شهر اصفهان که در خانواده مذهبی با وضعیت اقتصادی ضعیف بزرگ شدم. پدرم دارای شغل آزاد و مادرم خانه دار و دارای یک برادر و دو خواهر می باشم. در مقطع راهنمائی تحصیل می کردم که در سال 1360 احساس کردم دیگر در مدرسه جائی ندارم و وظیفه ای مهم تر از تحصیل بر عهده من و دیگر جوانان گذاشته شده و آن هم دفاع از کشور و بیرون راندن متجاوزین از سرزمینهای ایران اسلامی است. لذا در ماههای پایانی سال تحصیلی کلاس را رها کرده و با دشواری زیاد جهت اعزام به بسیج مراجعه و عازم جبهه های حق علیه باطل گردیدم.

 

نوجوان 17 ساله‌ای که فرمانده آتشبار شد/ ضربه سنگین به گروهک تروریستی پژاک، نتیجه خلاقیت فرمانده

ترک تحصیل و شور و اشتیاق اعزام به جبهه با مراجعه به بسیج داوطلب اعزام گردیدم که بدلیل کمی سن و کوچکی جثه بنده از ثبت نام و اعزام توسط مسئولین بسیج ممانعت بعمل می آمد. بنده با تعدادی از دوستان و همکلاسی که مشکل بنده را داشتند مجبور شدیم برای ادای تکلیف و شوق و ذوق جبهه رفتن ترفندهایی از قبیل دستکاری تاریخ تولد و.. به جبهه ها اعزام شویم. اعزام ما به جبهه همزمان با شروع عملیات پیروزمندانه بیت المقدس بود و با پایان یافتن عملیات بیت المقدس به اصفهان بازگشته و جهت شرکت در عملیات رمضان برای مرتبه دوم عازم جبهه شدیم. در اعزام اول مسئولین به لحاظ کوچکی جثه بنده و تعدادی دیگر از دوستان ما را در یک گروهان سازماندهی کردند که به عنوان دژبان و امورات تدارکاتی کار کنیم ولی خوشبختانه پس از رسیدن به اهواز ما را اشتباهاً به خط مقدم برده و اولین حضور بنده با دوستان در مواجهه با دشمن بعثی رقم خورد. در اعزام دوم این بار به لشکر 14 امام حسین(علیه السلام) اعزام شدیم و بنده که تجربه اول اعزام خود را بعنوان بی سیم چی و تک تیرانداز گردان پشت سر گذاشته بودم خود را بعنوان بی سیم چی معرفی کردم تا شاید در یکی از گردانهای پیاده بروم. در هنگام سازماندهی برادری خوش سیما و خندان در بین افراد چرخ می زد و یکی یکی انتخاب می کرد. به بنده که رسید پرسید شما بچه کجا هستی؟ و چرا جبهه آمدی و... که پس از معرفی خودم او نیز خود را حسن غازی معرفی کرد. این بار نمی دانم بگویم از بخت بد و یا طی مسیر سرنوشت به جای گردانهای پیاده سر از توپخانه 120 میلی متری لشکر امام حسین (علیه السلام) درآوردم. حقیقت اینکه در بین بچه های جبهه شایع بود که اینهائی که توپخانه هستند می ترسند و عقب جبهه هستند و شهید و زخمی نمی شوند که البته با گذشت چند سالی فهمیدم که بود و نبود توپخانه در جبهه ها چقدر تأثیر در عملیات ها می گذارد و آن حرفهایی که می زدند از روی بی اطلاعی افراد بود. به هر حال با گذشت زمان به ادامه خدمت در توپخانه اشتیاق بیشتر پیدا کردم. آن روزهایش مثل همین الان بسیجی بودن افتخار بود. نه اینکه دیگر عضویتها بوده باشد اما بسیجی آزاد بود هر وقت می خواست می آمد و هر وقت می خواست می رفت گردان عوض می کرد به خط می رفت و تابع قوانین دیگر نظامیان نبود. لذا با گذشت چند عملیات و حضور بنده در توپخانه برادر حسن غازی که گفتم خودش بسیجی بود اما اصرار داشت باید پاسدار شوی حتی چندین بار بصورت پرخاشگرانه به من گفت تو حق نداری دیگر با عضویت بسیجی در جبهه خدمت کنی و امروز پاسدار شدن نیز وظیفه و نوعی تکلیف است امروز با گذشت بیست سال می فهمم چقدر آینده نگر بود. چرا که اگر من بسیجی می ماندم معلوم نبود با پایان یافتن جنگ امروز در خط اسلام و رهبری و نظام باشم. همان طور که تجربه نشان داد خیلی ها از گذشته خود پشیمان هستند که چرا جبهه رفتند؟ چرا شهید دادیم؟ چرا دفاع کردیم؟! به هر حال یاد گرفته بودیم که (اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولوالأمر منکم) در سلسله مراتب حسن غازی نیز فرمانده بود و کسی که روزی ما را مکلف به حضور در جبهه کرده بود امروز اصرار بر پاسدار شدن ما می کرد و خداوند متعال را هزاران بار شاکریم که لیاقت داد در آبان ماه سال 1362 با پوشیدن لباس سبز به عضویت سپاه در آیم.
هر فردی که عازم جبهه های حق علیه باطل می شد مسئول بود اما به جهت اینکه کارها بر اساس تدابیر فرماندهان و مسئولین پیش برود می بایست افراد جدای از مسئولیت دینی و شرعی که داشتند دارای یک مسئولیت سازمانی نیز باشند.

در مقدمه معرفی خودم گفتم که در اولین اعزام به عنوان تک تیرانداز و بی سیم چی مشغول خدمت بودم در مرحله دوم اعزام در سنگر فرماندهی آتشبار به عنوان مخابرات مسئولیت برقراری ارتباط بین قبضه ها با مرکز هدایت آتش و از مرکز هدایت آتش با سایر آتشبارها و دیده بانان توپخانه لشکر را بعهده داشتم. البته در اوایل جنگ هر کس هر کاری که از او بر می آمد دریغ نمی کرد. مخابرات بودم کنار قبضه ها طناب می کشیدم هدایت آتش کار می کردم. تدارکات بچه های آتشبار بودم کار کردن و خدمت به یکدیگر تفکیک و کارها بر مبنای نظم بیشتری پیش می رفت. در ماههای آخر سال 1362 بعد که به منطقه عمومی جفیر اعزام شدیم و یک روز برادر غازی به بنده گفت دیگر از حالت آچار فرانسه بودن و همه کاره بودن بایستی فاصله بگیری و مسئولیت سازمانی پیدا کنی (البته همه می گفتند و همه نیز خودشان همه کاری را برای پیشبرد جنگ و خشنودی امام و رضایت خداوند متعال از جان و دل انجام می دادند.) فرماندهان و مسئولین جهت تقویت توپخانه در سپاه و راه اندازی سازمانهای جدید تصمیم گرفتند که دو آتشبار 130 م م از توپخانه لشکر امام حسین(علیه السلام) جدا کنند و در قالب سازماندهی بنام توپخانه سپاه به کار گیرند. خیلی سخت بود از بچه های لشکر جدا شویم. از هم شهری ها، هم آموزشی ها و... ولی به حکم مسئولین جدا شدیم و گردانی با نام حضرت جواد الائمه(علیه السلام) سازماندهی شد.
آن روزها مدتی را به عنوان جانشین آتشبار خدمت می کردم که فرمانده آن برادر گرامی بزرگوار و دوست داشتنی محمود چهارباغی بود. روزهای پرخاطره و پرمخاطره ای را با ایشان سپری کردیم. یادم هست در آتشبار بر اثر حادثه ای دست چپم شکسته بود و پس از مدتی که گچ آن را باز کردم دستم بطور کامل باز نمی شد.
در آن روزها تازه داشتیم نظامی می شدیم. از جلو نظام می دادیم و صبحگاه برگزار می کردیم و از همان روزها دوست داشتیم انضباط حاکم باشد. در هنگام از جلو نظام چون دست بنده کامل باز
نمی شد. ستونی که بنده در آن بودم تا آخر ناهماهنگ با بقیه ستونها بود. و برادر چهارباغی می گفت بی نظم دستت را بکش و همه آتشبار می خندیدیم
(یادش بخیر) آنقدر خاطرات زیاد و شیرین است که نمی توانم به راحتی بگذرم. برای اجرای عملیاتی در ارتفاعات در منطقه قصر شیرین موضع انتظار را اشغال کرده بودیم. فرمانده آتشبارمان برادر چهارباغی بود و یک نفر امدادگر داشتیم به نام انگشتر ساز، البته امدادگر که نه، ولی می توانست آمپولی بزند و قرصی بدهد در این حد موضع انتظارما نزدیک روستاهای مردم بود. مردان و زنان و بچه های روستائی فهمیده بودند که ما کسی را به عنوان امدادگر داریم. یکی، دو مراجعه آنها را، برای رفع مریضی پاسخ دادیم اما هر چه می گذشت
می دیدیم کار دارد مسیر خود را عوض می کند و همه اهالی برای امداد به ما مراجعه می کنند و در قبال درمان ماست می آوردند، پنیر می آوردند و کار به جایی رسیده که زنان هم می گفتند که آقای به اصطلاح دکتر بایستی آمپول ما را بزند که ما دیگر از آنجا تغییر موضع دادیم.

داشتم می گفتم برادر غازی می گفت عملیاتی در پیش داریم و شما به عنوان فرمانده یکی از آتشبارها بایستی کار کنی از او اصرار و از من امتناع به هر حال حکم بود و بایستی قبول می کردم. اولین تجربه فرماندهی بنده مصادف با عملیات بزرگ خیبر بود. چه مسئولیتی و چه آتشباری و چه ماموریت مهمی، سراسر خاطره، در آتشباری که بنده فرمانده آن بودم افرادی بودند که جای پدر بزرگ من بودند، افرادی بودند با تحصیلات بالاتر از بنده و من فردی با جثه کوچک همان مواردی که ابتدا در مقدمه گفتم.

اولین تجربه فرماندهی بنده و توقعی زیاد تر از حد یک آتشبار (پاسداری کم تجربه) به هر حال همه انقلاب و جنگ و بعد از آن با عنایت حضرت بقیه الله(عج) امورات سپری می شد و می شود...
در پشتیبانی آتش از عملیات خیبر، آتشبار ما در نقطه ای اشغال موضع نمود که با هیچ یک از اصول نظامی تطبیق نداشت چرا که برادران ارتشی با اصول کلاسیک بیشتر تا آن زمان آشنایی نداشتند و خمپاره انداز 120 و توپخانه 105میلی متری آنها پشت سر آتشبارها که 130میلی متری بود اشغال موضع کرده بودند. البته بی دلیل هم نبود، ما برای پشتیبانی از نیروهایی که وارد جزیره مجنون شده بودند و هنوز پشتیبانی آتش قوی نداشتیم به آن موضع رفته بودیم و از طرفی پاتک های شدید دشمن با پشتیبانی آتش توپخانه و هوایی جهت باز پس گیری زیاد بود. ولی بایست این فشارها به حداقل می رسید. به همین منظور آتشبارها ما در تقاطع دژهور و دژ کلاسیه مستقر شد تا بتواند جاده جنوبی منتهی به جزیره جنوبی را که فشار اصلی دشمن از آنجا بیشتر بود زیر آتش قرار دهد.

سابقه نداشت آن قدر آتشبار شلیک کند بچه ها و مسئول قبضه ها دیگر توان نداشتند کار کنند و لوله توپها به قدری داغ شده بود که با گونی خیس خنک می کردند. ماموریت و تجربه اول بنده با آرام شدن حرارت عملیات و پاتکهای آن طی شد و در پایان همین ماموریت پس از یک جابجایی دشمن سنگر به سنگر جای خالی نفرات و قبضه های آتشبارها را گلوله باران کرد و دو نفر از بهترین نیروهای آتشبار بنام (علی اکبر پاپی آقوند و نجات علی نژاد) به درجه رفیع شهادت نائل آمدند (یادشان بخیر و راهشان پر رهرو) و یادش بخیر شهید حسن غازی که در همین عملیات در یک ماموریت خطرناک پشت دژ کلاییه بر اثر گلوله دشمن به شهادت رسید.
کسب مهارت و دانش تخصصی از لازمه فرماندهی کردن بود که می بایستی به آن نیز می پرداختم در اواسط سال 1363 به بنده دستور دادند که باید بروید اصفهان و دوره فرماندهی آتشبار توپخانه را طی نمایید. بنده گفتم ما را چه به این کارها من که سوادی ندارم و توان طی کردن این دوره را ندارم و دوست دارم در بین بچه ها باشم که این بار برادر میرصفیان که آن روز به عنوان جانشین شهید غازی بودند گفت با توکل بر خدا برو دوره و بیا ما کار زیاد داریم. بنده این بار به دستور ایشان بمدت 2 الی 3 ماه به اصفهان آمدم و دوره مذکور را ( به جز دو دوره آموزشی که به اصفهان آمدم) و عملیاتهای بزرگ و کوچکی که در جنوب انجام شد خداوند توفیق شرکت در آنها را از ما سلب نکرد. از جمله این عملیاتها، عملیات بیت المقدس، رمضان، محرم، خیبر، بدر، والفجر3، والفجر مقدماتی، والفجر8، کربلای 3و 4 و 5 و بیت المقدس 7 و دفاع متحرک عراق که در پایان جنگ صورت گرفت.

در پایان متذکر می شویم که بیاییم و نگذاریم جنگ و بلکه از همه مهمتر ارزشهای آن توسط دسته ای انسانهای بی اراده و مزدور داخلی مورد تعرض قرار گیرد.
به امید پیروزی اسلام بر کفر



منبع : shohada-esf.ir

 

نوجوان 17 ساله‌ای که فرمانده آتشبار شد/ ضربه سنگین به گروهک تروریستی پژاک، نتیجه خلاقیت فرمانده

 

 

سردار یعقوب زُهدی (فرمانده اسبق توپخانه سپاه واز همرزمان شهید):
*در عملیات خیبر، نیرو‌های ما به عمق دشمن رفته و در جزایر خیبر که بیش از 20 کیلومتر که از خط ما فاصله داشت مستقر شده بودند که شهید جانثاری آتشبار خود را به نزدیکی خط مقدم برد و در طلاییه به پشتیبانی از نیرو‌هایی که در جزایر، پدافند‌ می‌کردند پرداخت و با وجود اینکه از خمپاره تا هواپیما دشمن به این آتشبار حمله می‌کردند و وی را تحت فشار قرار می‌دادند او مقاومت می‌کرد.
 
*در عملیات والفجر 8 که توپخانه نقش مهمی در شکست دشمن و فتح فاو داشت شهید جان نثاری فرمانده گردان 130 و در نخلستان‌های حاشیه اروند مستقر بود؛ اما با وجود اینکه نخلستان‌ها آماج بمباران و شیمیایی دشمن بودند، عقب نکشید و اگر کسی هم مجروح می‌شد به عقب می‌رفت و بعد از 24 ساعت بازمی‌گشت.
 
نوجوان 17 ساله‌ای که فرمانده آتشبار شد
*در شلمچه جنگ ما، جنگ آتش بود و تمام رزمندگان در جبهه شلمچه فقط کلید واژه آتش برای عملیات در ذهنشان متبادر می‌شد. در عملیات کربلای 5 که در سال 1365 انجام شد توپخانه وظیفه مهم‌تری داشت، چون جنگ، جنگ آتش بود و تمام فشار دشمن متوجه توپخانه ما بود؛ اما گروه 15 خرداد، گردان شهید جان نثاری یگان‌هایی بودند که استقامت نشان دادند و ماموریت خود را انجام دادند.
 
وی با اشاره به دلاورمردی‌های شهیدان غازی، شفیع‌زاده، تهرانی مقدم تصریح کرد: در ذهن همه، توپخانه در عقب جبهه و در خط دوم قرار دارد ولی وقتی به آمار و ارقام نگاه می‌کنیم می‌بینیم توپخانه به نسبت پیاده بیشتر فرمانده شهید داده است و کادرسازی در توپخانه و حضور شهید شفیع‌زاده مقاومت و برادری را در توپخانه سپاه دمید و این بذر‌ها در شهید جان نثاری‌ها شکوفا شد.
 
* شهید جان نثاری تحت تربیت بزرگانی، چون شهید غازی قرار گرفت و با اینکه شهید غازی هم سن وسالی نداشت، اما مثل پدر عزیزانی، چون شهید جان نثاری را تربیت و بزرگ کرد. لبخندی که بر گوشه لب شهید و در تمام عکس‌ها دیده می‌شود، یادگاری از شهید حسن غازی است.
 
*شهیدجان نثاری همان خصلت‌ها، فرهنگ و تفکر ابتدای جنگ را حفظ کرد و این هنر بزرگی است و آنقدر ثابت قدم ماند تا به کمال آرزوی خود رسید.
 
نوجوان 17 ساله‌ای که فرمانده آتشبار شد/ ضربه سنگین به گروهک تروریستی پژاک، نتیجه خلاقیت فرمانده
سردار عبدا... عراقی (جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه واز همرزمان شهید)
 
*این شهید بزرگوار از جمله افراد گمنامی بود که از ۱۴ سالگی وارد سپاه شد و زندگی خود را با جهاد و شهادت هماهنگ کرد و با وجود فداکاری‌های فراوان کمتر کسی او را می‌شناخت و سرانجام پس از ۳۰ سال خدمت خالصانه به کاروان شهدای کربلا پیوست.
 
*شهید جان نثاری با ابتکاراتی ویژه که در طول ۳۲ سال تازگی داشت نقاط مهمی از مواضع دشمن متجاوز (گروهک پ‍‍ژاک) را با توپخانه دور برد به صورت منحنی و برای نخستین بار به صورت مستقیم مورد هدف قرار داد و ضربه سنگینی را به آنها وارد کرد و مناطق پاک‌سازی شده را استحکام بخشید.
 
 
نوجوان 17 ساله‌ای که فرمانده آتشبار شد/ ضربه سنگین به گروهک تروریستی پژاک، نتیجه خلاقیت فرمانده
 
 ( نفر اول سمت چپ سردار شهید عباسعلی جان نثاری)
 
 
سردار محمود چهارباغی (فرمانده سابق توپخانه سپاه واز همرزمان شهید):
 
*با شهید جان نثاری در عملیات محرم آشنا شدم. اولین بار در سنگر فرماندهی، ایشان را دیدم. وقتی از عملیات پیاده وارد توپخانه شدم یک نوجوانی بود که مشغول تمیز و آماده کردن بی سیم‌ها بودند. پرسیدم این نوجوان کیست؟
گفتند: آقای جان نثاری.
قسمت این بود که من در آن آتشبار مشغول کار شدم. از کنار آن آتشبار یک آتشبار دیگر تشکیل شد که فرماندهی اش با من بود و عباس هم جانشین من. من سن و سالم کم بود و عباس هم کمتر از من. بالاخره رفتیم و عملیاتمان را هم انجام دادیم.
 
*اولین بار عباس در عملیات خیبر فرمانده آتش بار شد. آتشبارش را برد طلائیه و جلوتر از دیدگاه مستقر کرد. یادم هست که یک بار رفتم به او سربزنم، آنقدر گلوله به اطراف ما خورد که گفتیم این بچه‌ها اینجا چطور کار می‌کنند؟
خاطرم هست یک جوان رشید و قوی هیکل به نام علی اکبر پاپی آقوند، اهل اندیمشک فرمانده قبضه عباس بود. به تنهایی پنج-شش نفر را حریف بود. در همان طلاییه یک گلوله توپ خورد کنار قبضه و یک ترکش ریز خورد به گردن پاپی و به شهادت رسید.
 
یک نیروی خیلی خوب دیگری داشت به نام نجات علی نژاد که او هم همانجا شهید شد. یک آتشبار استثنایی بود که رفته بود جلو و شلیک هایش بسیار موثر بود. این‌ها رو گفتم که بدانید با آنکه عباس سن و سال کمی داشت، اما فرماندهی اش با تدبیر و مثال زدنی بود.
 
*در طول دفاع مقدس تا پایان آن، در همه عملیات‌ها عباس در توپخانه حضور داشت و حضورش موثر بود. بخصوص در والفجر ۸ برای آزادسازی فاو، که یک بخش از منطقه در حوزه توپخانه زیر نظر عباس بود. یک بار به عباس گفتم تو را چطور راه دادند به جبهه؟ گفت: من، توی شناسنامه‌ام دست بردم و سنم را بیشتر کردم و آنجایی هم که ثبت نام می‌کردند آجر زیر پایم گذاشتم تا قدم را بلند‌تر نشان دهم! اینطور رفتم به جبهه.
 
*همیشه به فکر پیشرفت توپخانه بود. من ۲۸ سال با عباس زندگی کردم و کوچک‌ترین نکته منفی از عباس ندیدم. در هیچ موضع و عرصه ای. همیشه به عباس غبطه می‌خوردم. یک روز رفتم خانه ایشان، یک ویترینی بود. معمولاً در ویترین اشیاء لوکس می‌گذارند، اما او چفیه و ترکش و پیشانی بند گذاشته بود. گفتم عباس! مگر اینجا نمایشگاه جنگ است؟ خندید گفت: من به این‌ها علاقه دارم.
 
*سخت‌ترین کار‌ها را در نیروی زمینی به جان نثاری واگذار می‌کردیم. هر ماموریتی که به او واگذار شد به بهترین نحو ممکن انجام داد. این اواخر واقعا از نظر رفتار تغییر کرده بود. روز آخری که می‌خواست برود منطقه آمد تهران و با هم خداحافظی کردیم و زیرگلویش را بوسیدم. وقتی به ما گفتند قرار است در شمال غرب ماموریت داشته باشیم، گروه ۱۵ خرداد یکی از رده‌هایی بود که انتخاب کردیم. یکی از بهترین شناسایی، انتخاب و اشغال موضع‌ها را عباس انجام می‌داد. این یک اصطلاح توپخانه‌ای است. طراحی آتش را هم انجام داد و تلفات زیادی از دشمن گرفت. موقعی که رفتیم بالای جاسوسان دیدیم که با گلوله‌های توپخانه اکثرا سنگر‌ها و تونل‌های دشمن تخریب شده است و این‌ها کار بچه‌های عباس بود.
 
 
نوجوان 17 ساله‌ای که فرمانده آتشبار شد/ ضربه سنگین به گروهک تروریستی پژاک، نتیجه خلاقیت فرمانده
( از چپ  اکبری ، وکیلی ، شهید جان نثاری ، تاجریان ، مطلبی ، بزاز  و  عمو سلطانی )
سردارجواد استکی (فرمانده قرارگاه عملیاتی حضرت سیدالشهداء (ع) واز همرزمان شهید):
 
*شهید جان‌نثاری از روزی که وارد بسیج و پس از آن سپاه شد در سِمت‌های مختلف مشغول به کار شد و از سربازانی بود که همه مراتب میدانی و مدیریتی را تجربه کرده بود و توانست هم دانش تجربی، هم سلسله مراتب و هم جوانب مختلف را طی کند تا به مسئولیت فرماندهی گروه ۱۵ خرداد برسد.
 
*گروه توپخانه ۱۵ خرداد یکی از گروه‌هایی بود که نقش تعیین کننده‌ای در جنگ به خصوص در بخش تامین آتش پشتیبانی و موشکی داشت. سردار جان‌نثاری با فرماندهی گروه توپخانه ۱۵ خردا، سرانجام در حالیکه به مقابله با نیرو‌های متجاوز پژاک که از خاک ترکیه و عراق وارد مرز‌های ایران شده بودند، برخاسته بود، به شهادت رسید.
 
*از جمله خصوصیات اخلاقی و رفتاری و مدیریتی شهید، اخلاص وی بود که باعث شد تا آخرین لحظه در ماموریت خود مانده و بدون هیچ چشم داشتی در جبهه حاضر شود.
 
 
 نوجوان 17 ساله‌ای که فرمانده آتشبار شد/ ضربه سنگین به گروهک تروریستی پژاک، نتیجه خلاقیت فرمانده
سردار رضا محمد سلیمانی (فرمانده سپاه حضرت قمربنی هاشم (ع) و از همرزمان شهید):
 
*شهیدجان نثاری حاصل اندیشه امام راحل بوده اندیشه‌ای که ادای تکلیف و برای خدا جنگیدن از محور‌های اصلی آن بود.
 
*این شهید زمانی که وارد جبهه شد سن و جثه بزرگی نداشت و پاسخ‌گویی به ندای رهبر توسط این جوان کم و سن و سال جای تامل داشته و زمانی که وارد جبهه شد سخت‌ترین کار‌هایی که به وی واگذار می‌شد را در نهایت اخلاص انجام می‌داد.
 
*اگر کاری تخصصی در توپخانه نیاز به آموزش طولانی مدت یک یا ۲ ساله داشت، شهید جان‌نثاری آن را ظرف مدت ۳ هفته به خوبی آموزش می‌دید و آن را به بهترین نحو عملیاتی می‌کرد و این شهید در کار‌ها اخلاص داشته و بدون منت و برای رضای خدا کار می‌کرد.
 
سرهنگ پاسدار کریم نصرآزادانی (فرمانده گروه توپخانه ۱۵ خرداد و از همرزمان شهید):
 
*شهید جان‌نثاری فردی با تقوا از خانواده مذهبی، تلاشگر، توانمند و مدیری لایق و متخصص در امور توپخانه بود. در اجرای دستورات سلسله مراتب فرماندهی جدیت داشت و با کسی تعارف نداشت. دستورات خود را با تدبیر و پیش‌بینی‌های لازم صادر‌ می‌کرد. از خصوصیات بارز این شهید این بود که در امور بیت المال بسیار حساس، کم حرف و پرکار بود.
 
 
 

 

نقل خاطره ای از سردار جان نثاری در دوره ی دفاع مقدس

 

شلمچه مسئول موقعیت شهید یونسی بودم یه روزرفته بودم سرکشی از نیروهای موقعیت وقتی برگشتم دیدم خودرو فرماندهی کنار سنگره ویکی از هندوانه هایی که اونجا کاشته بودیم عقب ماشینه برداشتم ورفتم توی سنگر(من فکر کردم ایشون این کارو کردن که بعدا معلوم شد که این کار رو راننده ایشون انجام داده ) خلاصه رفتم توی سنگر وهندوانه رو بریدم وگذاشتم جلوی ایشون وگفتم چون هندونه ها رو بچه ها زحمت کشیدن وکاشتنش شما نمیتونید ببرید ولی میتونید توی خوردنش با دوستان شریک بشین سردار نگاهی عمیق به من کرد وبعداز خوردن هندوانه رفتند بعداز رفتن ایشون بچه ها به من گفتن خدا به دادت برسه میدونی کی بود؟ (لازم به ذکر است که بگم من یک ماه بود به اون منطقه اعزام شده بودم وایشون رو نمیشناختم)

 گفتم کی بود ؟

 بچه ها گفتن ایشون فرمانده ستاد بود منتظر باش که به زودی از ستاد احضارت کنند چند روز بعد از ستاد من رو خواستن پیش خودم گفتم کارم در اومد خلاصه رفتیم ستاد؛ دفتر مدیریت گفتن تو چیکار کردی که از طرف فرماندهی احضار شدی ؟

 وقتی رفتم دفتر فرماندهی. ایشون گفتن از امروز شما مسئول دفتر فرماندهی هستین .

 چندوقتی گذشت یه روز از ایشون پرسیدم چرا حقیر رو برای این کار در نظر گرفتین در حالی که من اون روز توی خط... ایشون گفتن چون به فکر نیروهات بودی .

 تا وقتی که در خدمت ایشون بودم هیچ وقت اجازه ندادن تنهایی غذا بخورم میگفتن باید سر یک سفره با هم عذا بخوریم.