شهدای توپخانه؛

شهیدی که رهبر انقلاب او را اعتلای اسلام دانست

خدا گواه است شهید ناهیدی از مفاخر اسلام است. این بچه حزب اللهی بسیجی از کردستان شروع کرد. از روی اخلاص و تقوا، یک دست لباس بسیجی پوشیده بود و این سه سال حضور در جبهه را با همین یک دست لباس بود.

شهیدی که رهبر انقلاب او را اعتلای اسلام دانست

خبرگزاری دفاع مقدس: "شب از نیمه شب گذشته بود. به خدا توکل کردند و از خانه زدند بیرون. مقصدشان زایشگاه زنان بود؛ پیچ شمیران. راه طولانی نبود اما حکومت نظامی بود و قدم به قدم ارتشی ها و مأموران شهربانی و ساواک جلوشان را می گرفتند. رسیدند و بردندش اتاق زایمان. ماه رمضان بود، اما اصلاً به فکر خوردن سحری نبود، دعا می کرد برای زنش که سلامت وضع حمل کند و بچه اش سالم بیاید. صدای اذان صبح از مناره مسجد بلند شد. پرستار هم دوید بیرون که " آقای ابراهیم ناهیدی، مشتلق بده، پسره." خدا را شکر کرد و اشک شوق ریخت. خدا مراد همسرش را داده بود، همیشه دوست داشت یک پسر داشته باشد که اسمش را بگذارد "علیرضا".

علیرضا ناهیدی، اذان صبح شب اول زمستان سال 1339 به دنیا آمد. مادرش زنی با ایمان و خانه دار بود و پدرش دبیر آموزش و پرورش؛ کارشناس روان شناسی و علوم تربیتی. وضعشان نه خوب بود و نه بد. توی خانه شان محبت بیشتر بود تا مال و دارایی. همه شان به علی محبت داشتند.

هوش و زکاوتش از همان بچگی مشخص بود. یک سال زودتر به مدرسه رفت و سال اول دبستان را به خوبی تمام کرد. اما چون سنش کم بود و جثه اش نحیف، مسئولین مدرسه از پدرش خواستند که بگذارد او یک سال دیگر هم در کلاس اول بماند. استعداد فوق العاده ای در درس ریاضیات داشت، اما ادبیاتش متوسط و زبان انگلیسیش تعریفی نداشت.

"روزی معلم ریاضی علیرضا مرا خواست و گفت او مرا اذیت می کند. به او گفتم چطور؟ او که خیلی مودب است. گفت من مسایل را از چند راه حل می کنم بعد این پسر می گوید من هم می خواهم مسأله را حل کنم. وقتی پای تخته می آید آن را از یک راه دیگر حل می کند. من از شما می خواهم از او بخواهید این کار را نکند چون من سر کلاس خراب می شوم. " ( پدر شهید ناهیدی)

"مغز او در ریاضی عجیب بود. یک روز باهم نشسته بودیم که علیرضا یک مسأله ریاضی داد و گفت حل کن. من که سال چهارم مهندسی در دانشگاه بودم تا عصر نتوانستم آن را حل کنم. عصر خودش آمد و چند لحظه آن را حل کرد." ( شهید یوسف کابلی همرزم علیرضا)


گاهی ساعت ها با پدرش درباره مسأله نسبیت انیشتین بحث می کرد. اوقات فراغتش یا کتاب علمی می خواند یا در تعمیر وسایل خانه به پدرش کمک می کرد، رادیو می ساخت، هواپیمای سبک دستی درست می کرد، به گل های باغچه می رسید و کوچکتر که بود به مورچه ها غذا می داد. زرنگ و فعال بود و زرنگ و با محبت و دل نازک.

دوران دبیرستانش مصادف شد با اوج گیری انقلاب. او نیز مانند مردم مسلمان و انقلابی تهران در مراسم و راهپیمایی ها شرکت می کرد و با بچه های مسجد محله، فعالیت چشم گیری در تکثیر و رساندن پیام ها و اعلامیه های امام خمینی به مردم داشت. روی دیوارها شعار می نوشتند و و با بمب های دست ساز ( سه راهی و کوکتول مولوتف) به تانک های ارتش شاه حمله می کردند.

انقلاب که پیروز شد، جوان ها خیلی به فکر درس و دیپلم نبودند، اما علیرضا در امتحان های خرداد 1358 موفق شد و از دبیرستان خوارزمی تهران دیپلم ریاضی فیزیک گرفت.

کردستان 

با شروع فتنه های ضد انقلاب در کردستان، علیرضا دوره تعلیمات بسیج نظامی بسیج را در پادگان امام حسین(ع) گذراند و 27شهریور 1359 اعزام شد به کردستان؛ شهر مریوان. در مریوان و تحت فرماندهی حاج احمد متوسلیان به عنوان یک نیروی رزمی عادی وارد تیم های عملیاتی شد و پاک سازی و درگیری ها شرکت فعال داشت. تا اینکه در یکی از عملیات ها یک خمپاره 120م.م به غنیمت گرفتند.

حاج احمد دنبال کسی می گشت که بتواند خمپاره را راه اندازی کند. ناهیدی و نورانی اعلام آمادگی کردند که خمپاره را راه اندازی کنند و موفق هم شدند. این آغاز و پایه گذاری گردان ادوات منطقه مریوان بود.

با شروع حمله عراق و پیشروی آنها در محور مریوان، علیرضا سازمان گردان ادوات را توسعه داد و خیلی سریع کار با سلاح های پشتیبانی آتش را یاد گرفت. حاج احمد متوسلیان علیرضا را مسئول راه اندازی و تشکیل گردان ادوات مریوان نمود. او هم نیروهای علاقه مند و مستعد را جمع آوری، آموزش و اعزام به محورهای عملیاتی و درگیری کرد.

علیرضا در منطقه مریوان کارهای بزرگی کرد؛ گردان ادوات و گروهان دیده بانی را تأسیس کرد، آتش بار مینی کاتیوشا (راکت انداز 107م.م) و تیم های تفنگ 106م.م را راه انداخت و سیستم مرکزی هدایت آتش خمپاره و مینی کاتیوشا را سازمان داد. در آن زمان و در سپاه هنوز این کارها مطرح نبود و اینها همه ابتکارات منحصر به فرد علیرضا بود.

بسیار با روحیه بود، پشت کار عجیبی داشت، همیشه فعال و با انگیزه بود. حتی غم اسارت خواهرش، خانم دکتر ناهیدی که در جبهه های جنوب و در حین رسیدگی به مجروحان خط مقدم اسیرش کردند، لحظه ای اراده او را سست نکرد.

در یک عملیات پاکسازی در کردستان تیری به کتفش خورد. او را به بیمارستانی در تهران منتقل کردند. هرجور بود نگذاشت خانواده اش را مطلع کنند. تا سه روز بعد که بالأخره خودشان فهمیدند؛ به آنها اطلاع نمی داد که مانع برگشتنش به جبهه نشوند.

حتی در آن وضعیت نامناسب مصرانه می خواست از بیمارستان بیرون برود و در جبهه حاضر گردد که دکترها منعش کردند. آخرش هم چند روز بعد و قبل از بهبودی کامل به کردستان برگشت.

جبهه جنوب، اقدامات و مسئولیت ها    

"[...] فرماندهی ترکیبی از سرمشق بودن، ترغیب نمودن و مجبور ساختن است. فرماندهی انعکاس و تجسم شخصیت است. فرماندهی مانند تمام هنرهای واقعی، یک هنر می باشد و این هنر در فرمانده با راه و رسم مخصوص به خود اعمال می گردد.[...]" (از دست نوشته های شهید ناهیدی)

حاج احمد متوسلیان که از کردستان به جنوب آمد و تیپ27 محمد رسول الله(ص) را تشکیل داد. همه سلاح های پشتیبانی را در یگان ذوالفقار جمع کرد و علیرضا را به فرماندهی آنجا گذاشت.

در عملیات فتح المبین، تیپ تازه تأسیس محمد رسول الله(ص) با پشتیبانی آتش یگان ذوالفقار، به پیش روی و موفقیت های خوبی دست یافت و تلفات و ضایعات زیادی به دشمن وارد آورد.

تیپ27 در این عملیات تعداد زیادی از آتش بارهای توپخانه های دشمن را هم به غنیمت گرفت. علیرضا قبلاً هیچ گونه آموزش توپخانه ای ندیده بود، ولی توانست با هوش و استعداد سرشارش و در همان صحنه عملیات، توپ های غنیمتی را علیه دشمن به کار گیرد. این کار تأثیر بسیار زیادی در پیروزی و روحیه قوای خودی داشت.

با این کار، علیرضا ناهیدی از اولین بنیانگذاران توپخانه ی سپاه به حساب آمد. او در عملیات بیت المقدس هم توانست چند آتش بار از انواع توپخانه های غنیمتی را سازماندهی کند و به کار گیرد. زمان کوتاه غنیمت گرفتن این جنگ افزارها تا آماده سازی برای عملیات بیت المقدس، انگار یک معجزه بود. بعدها که تاکتیک ها و تکنیک های توپخانه ها بیشتر جا افتاد، تازه فهمیدیم که ناهیدی چه کار بزرگی کرده است. در این عملیات یگان ذوالفقار و گردان های توپخانه ی تیپ27 به فرماندهی علیرضا ضربات سنگینی به دشمن وارد آوردند. تیم های شهادت طلب شکار تانک که علیرضا تشکیلشان داده بود بسیاری از پاتک های سنگین دشمن را دفع کرد. همچنین واحد پدافند هوایی یگان ذوالفقار با آتش دقیق خود چندین هواپیما و هلی کوپتر دشمن را سرنگون کرد.

اگر ذوالفقار نبود، شاید موفقیت و افتخار تیپ27 در این عملیات، اینچنین وسعت نمی یافت.

لبنان     

اسرائیل که در سال 1136 به لبنان تجاوز کرد و جنوب آن کشور را اشغال نمود، هزاران نفر از مردم خصوصاً شیعیان جنوب لبنان را قتل عام کرد. بر اساس تصمیمات مسئولین عالی رتبه کشور تیپ27 را برای دفاع از ملت مظلوم لبنان، به آن کشور اعزام کردند. علیرضا هم به همراه همرزمانش به لبنان رفت. او تجهیزات مربوطه را همراهش برد و نیروهای لبنانی را آموزش داد و سازماندهی کرد.

اما حضور در جبهه ایران برای او اولویت داشت. لذا پس از انتقال سلاح و تجهیزات، سازماندهی و آموزش و پس از گماردن تعدادی از نیروها در آنجا، به همراه سایر نیروهای اعزامی به ایران بازگشت.

بازگشت از لبنان هم زمان با مرحله 3و4 عملیات رمضان بود. بلافاصله پس از مراجعت، ناهیدی مستقیماً به جبهه جنوب رفت و نیروها و تجهیزات موجود تیپ ذوالفقار را سریع سازماندهی کرد و در آخرین مرحله عملیات رمضان شرکت کرد.

ناهیدی و یگان های آماده شکار تانکش، نقش کارسازی در این عملیات ایفا کردند. او در یک تانک انهدام نیروی شبانه، صدها تانک و نفربر و خودرو و نیروی دشمن را منهدم کرد و معدوم نمود.

بعد از عملیات رمضان یگان ذوالفقار را توسعه داد و در عملیات مسلم بن عقیل(ع) در منطقه سومار شرکت کرد. در این عملیات نیز ناهیدی و نیروهایش با اتخاذ تدابیر و تاکتیک های عملیاتی ویژه، ضمن شکستن خطوط دشمن و تصرف اهداف لشکر27، در حفظ مواضع خودی نقش کلیدی داشت و با اجرای آتش های پشتیبانی و شکار تانک های عراقی، کار نیروهای پیاده را بسیار آسان کرد.

بررسی ها نشان دادند که یگان ذوالفقار به فرماندهی علیرضا ناهیدی توانست بخش عمده ای از قوای دشمن را منهدم کند یا به تحلیل ببرد و بخش مهمی از موفقیت های عملیات مسلم بن عقیل(ع) مرهون کجاهدت ها، ابتکارها و برنامه ریزی این سردار بسیجی است.

بعد از عملیات مسلم، لشکر27 حضرت رسول(ص) به فرماندهی حاج ابراهیم همت، به جنوب آمد که در عملیات والفجر مقدماتی شرکت کند. اراده خداوند بر عروج علیرضا ناهیدی در این عملیات قرار گرفت.

"شهادت را دوست داشت. یک بار با حالت عصبانی به یکی از واحدهای سپاه رفته و با داد و فریاد گفته بود برای چه مرا به کردستان نمی فرستید؟[...] به او گفته بودند برای تو هنوز خیلی زود است. او وقتی جریان را برای من تعریف کرد، گفتم همینجا هم کار زیاد است.[...] اگر راست می گویی همینجا کار کن. با من به جهاد(سازندگی) بیا و به مناطق محروم و مردم محروم کمک کن. گفت ولی اینجا ها که می گویی، شهادت نیست. گفتم اسلام به زنده تو بیشتر نیاز دارد. آرام گفت آخر نمی دانی شهادت فی سبیل الله یعنی چه." (خانم دکتر فاطمه ناهیدی خواهر آزاده شهید علیرضا ناهیدی)

سرزمین فکه

"در جبهه فکه هم در خط مقدم عملیات والفجر مقدماتی با علیرضا در حرکت بودیم که خمپاره60 دشمن در جلویش به زمین اصابت و منفجر شد. یک ترکش به سر ایشان اصابت نمود و به زمین افتاد، ولی دوباره بلند شد تا چند قدم راه رود و مجدداً به زمین افتاد. هنگام افتادن به زمین دیدم نوری سبزرنگ از سر او ساطع شد و به سوی آسمان رفت.[...] این صحنه برای من بسیار عجیب بود." (برادر رزمنده ای که لحظه مجروح شدن علیرضا در کنارش بود)

بالأخره بعد از 30ماه حضور مداوم و تأثیرگذار در جبهه ها در تاریخ 28بهمن 1361 و در جبهه فکه در عملیات والفجر مقدماتی، ترکش خمپاره60 به قلب و سرش اصابت کرد.

یکی از دوستانش نقل می کرد که علیرضا قبلاً و در جمع محدودی از همرزمانش چگونگی شهادتش را گفته بود:« دشمن دو جای مرا هدف قرار خواهد داد. مغزم را که به اسلام فکر می کند و قلبم را که برای اسلام می تپد.»

دو روز در بیمارستان شریعتی تهران بیهوش بود. پس از این دو روز و هنگام اولین تکبیر اذان مغرب، روح پاک و عاشق او به دیدار حضرت حق شتافت. مقدر بود که روز شهادتش مقدر باشد با شب تولدش؛ اذان صبح یکم اسفند39 به دنیا بیاید و اذان مغرب 30بهمن61 به اعلا علیین بپیوندد.

"هنگام عروج روح علیرضا اتفاق عجیبی افتاد. هاله ای از نور دور صورتش را گرفته بود، مانند ماهی که زیر ابر پنهان بوده و نمایان می شد. این صحنه، غوغایی در بیمارستان به پا کرد. پزشکان و پرستاران بیمارستان و مجروحین همه گریه می کردند. پرستاران کف پای علیرضا را بر روی صورتشان می مالیدند و می گفتند: با اینکه اینجا خیلی شهید دیده ایم ولی تا به حال چنین صحنه ای را ندیده بودیم که شهیدی اینگونه عروج کند." ( به نقل از پدر ایشان)

صدایش آرام، گیرا و دلنشین بود. لحن کلامش موثر و بر دل می نشست. هرچه می گفت به آن اعتقاد داشت و عمل می کرد. در سلام کردن بر همه سبقت می گرفت. برای هیچکس بد نمی خواست، راحتی دیگران را می خواست حتی به قیمت رنج و ناراحتی خودش. به نظافت و تمییزی بسیار مقید بود، حتی یک چوب کبریت هم به کوچه و خیابان نمی انداخت. بسیار قناعت پیشه بود. اهل تجمل و تشریفات نبود، هر غذایی بود می خورد و هر لباسی بود می پوشید. هرگز یأس و ناامیدی در وجودش رخنه نمی کرد.

خیلی خوش طبع بود. کلماتی شیرین و شاد می گفت و خانه را غرق نشاط می کرد. در تمام عمرش هیچ کس از او بی احترامی ندید. در شب های سرد زمستان و پر یخ و برف جبهه، قبل از اذان صبح بیدار می شد و نماز شب می خواند. بسیاری از رزمندگان و دوستان مناجات او را در دل شب دیده بودند.

از تعریف و تمجید دوستانش به شدت می رنجید. به محض اینکه کسی در حضور او غیبت می کرد، فوراً موضوع صحبت را عوض می نمود و اگر موفق نمی شد، از آنجا بیرون می رفت.

تقدیر

در تاریخ 1369/3/3 فرمانده معظم کل قوا حضرت آیت الله خامنه ای طی لوح تقدیری خطاب به خانواده گرامی این سردار سرافراز و در تجلیل از ایشان چنین مرقوم فرمودند:

"[...]شجاعت و فعالیت وی به کسب فتوحات مهم در صحنه جنگ کمک کرده است و سبب اعتلای کلمه اسلام و پایداری انقلاب و حفظ میهن اسلامی گردیده است.[...]"

حاج ابراهیم همت فرمانده دلاور و شهید لشکر27 حضرت محمد رسول الله(ص) بعد از شهادت علیرضا در وصفش گفت:

"خدا گواه است شهید ناهیدی از مفاخر اسلام است. این بچه حزب اللهی بسیجی از کردستان شروع کرد. از روی اخلاص و تقوا، یک دست لباس بسیجی پوشیده بود و این سه سال حضور در جبهه را با همین یک دست لباس بود. یک جفت پوتین هم داشت که کف آن سائیده بود. یک ریال هم حقوق نمی گرفت. کار را در کردستان از صفر شروع کرد. اول خمپاره و بعد خمپاره را یاد گرفت و به کارگیری نمود. سپس بر روی انواع موشک ها کار کرد که تا آن موقع هیچکس نمی توانست آن را شلیک کند."


وصیت نامه

"بسم الله الرحمن الرحیم

« بسم الله الذی لا ارجو الا فضله و لا أخشی الا عدله»

با سلام به رهبر کبیر انقلاب و امت شهید پرور و خانواده و بستگان عزیزم و با درود فراوان به روح شهیدان اسلام.

السلام علیک یا اباعبدالله یا ثارالله یا سیدالشهداء، السلام علیک یا ابوالفضل، السلام علیک ای یدالله.

سلام بر 72شهید کربلا و سلام بر کربلا، سرزمینی که شهید است و سلام بر عاشورا، روزی که شهید است و در پیشگاه خداوند شهادت خواهند داد، چه آنان ناظر بر حماسه حسین(ع) بودند و سلام بر 72تن شهید ایران و سلام بر تمام شهدای راه قرآن و سلام بر مهدی(عج) شهید منتظر و سلام بر روح الله شهید زنده و بنده مقرب خدا.

حال که باید سفر را آغاز کرد، پروردگارا از تو می خواهم که ما را حسینی سازی و از برای گمشدگان، حسین را راهنما سازی.

ای مومنین استوار، ایستادگی نمایید که پیروزی نزدیک می باشد و بدانید تنها راه سعادت، پیروی از رهبریت با تدبیر امام می باشد.

پدر و مادرم، صبور و بردبار باشید که انا لله و انا الیه راجعون. از شما التماس دعا دارم و حلالیت می طلبم. از کلیه بستگان و آشنایان و یا افرادی که نمی شناسیمشان و حقی به گردنم دارند و امت شهید پرور حلالیت می طلبم. خواهر عزیزم فاطمه جان خدا را شکر میکنم که زندگی تو ما را به یاد اسرای کربلا می اندازد.

پدر و مادر و بقیه کسانی که راه شما راه اسلام است و در راه اسلام حرکت می کنید، تقاضای من از شما این است که تا آنجا که توان در بدن دارید در جهت اسلام به کار برید و در این  راه از هیچ چیز هراس به دل ندهید که خدا است شکافنده ی دریاها و حافظ همه و از شما می خواهم که در حق امام دعا کنید و از خداوند بخواهید که این نعمت الهی را تا انقلاب مهدی(عج) حفظ کند و از شما می خواهم که برای من نیز دعا کرده و از خدا بخواهید مرا نیز با جمع شهدا محشور کند و از شما می خواهم که دعاها را فراموش نکنید زیرا که دعا وسیله ای است برای تقرب به خدا و مقربین نیز از مخلصین درجه شان بیشتر است.

و باز انتظار من از شما این است که صبور و ملایم باشید و همچنان که کسی بهترین چیزهای خود را برای عزیزترین کسان خود می خواهد، شما نیز بهترین چیزهای خود را برای خدا بخواهید که البته همه متعلق به خود اوست و بازگشت همه به سوی اوست.

و از شما می خواهم با تمام قوا از اسلام عزیز دفاع کرده و هیچ لحظه از یاری خداوند مأیوس نشوید و هر وقت می خواستید برای من دلتنگ شوید به یاد عزیزترین کسانتان در کربلای حسین(ع) شهید شده اند بیافتید و فراموش نکنید که آنها بزرگترین عزیزان ما بودند و این راه برای آنان عزیز و گرامی بود و اگر خواستید گریه کنید برای این شهیدان راه حقیقت اشک بریزید و با یاد آنها و همچنین به فکر هزاران نوگل اسلام بیفتید که در کربلای ایران شهد شده اند و دل خود را به خدا بسپارید و در مشکلات از او یاری بخواهید. همچنان که من خواهرم را به خدا سپردم و رضای ما، در رضای اوست و اگر خداوند خواست و او بازگشت به او بگویید که او برای من حکم یک هادی را داشت و ثابت کرد که راهرو فاطمه(س) است و به حقیقت شفیع ما در روز جزاست.

برادر و خواهرانم که رهرو و مقلد امام هستید پا برجا باقی بمانید و لحظه ای پشت او را خالی نکنید که او استوار است ولی شما و ما به گمراهی می رویم، و برای این نعمت الهی شکرگذاری کنید.

و نکته دیگر به خانواده ام تذکر می دهم و آن این است که لحظه ای از امر به معروف و نهی از منکر غافل نشوید و اگر کافر یا انسان ستمگری را امر به معروف و نهی از منکر کردید و باز در منکرات خود پابرجا ماند اگر نور چشمتان هم باشد تردش کنید که میان خدا و او باید یکی را انتخاب کنید.

در پایان اضافه می کنم که کلیه قرض هایم را به برادر نورانی، یکی از دوستان، می گویم که با حلال خواهی از شما می خواهم که آنها را بپردازید و اگر کسی حقی پیش من دارد از او می خواهم که حلالم کنند و اگر حقی پیش کسی دارم حلالش باد.

برای فرج امام زمان و برای امام و انقلاب و مستضعفین جهان دعا کنید.

التماس دعا دارم، حلالم کنید. علی   



ده خاطره خواندنی از شهید «علیرضا ناهیدی»

مرکز اسناد ایثارگران به مناسبت سالگرد شهید« علیرضا ناهیدی »، فرمانده جوان تیپ ذوالفقار خاطراتی از این شهید بزرگوار را منتشر کرده است.
ده خاطره خواندنی از شهید «علیرضا ناهیدی»


نوید شاهد: من در آشپزخانه سیب‌زمینی پوست می‌کنم!

مادرش می‌گوید: «علیرضا دیر به دیر به مرخصی می‌آمد. یک بار از او پرسیدم تو مگر چه کاره هستی که دیر به دیر به ما سر می‌زنی؟ گفت: «من تو آشپزخانه پیاز و سیب‌زمینی پوست می‌کنم.» گفتم: «مادر جان این کار را من هم می‌توانم انجام بدهم، این که دیگر شش ماه به شش ماه به مرخصی آمدن ندارد، باید زود زود بیایی؛» البته بعد از شهادتش فهمیدیم که او از فرماندهان جنگ بود.

این شلوار چه عیبی دارد؟

طی سه سالی که در جبهه بود، یک دست لباس بیشتر نگرفت. مرتب آن را می‌شست، وصله می‌‌کرد و می‌پوشید. به قول دوستانش: «علی را از دور، به لباس رنگ و رو رفته‌اش می‌شناختند.» در سرمای سخت مریوان، برای این‌که بر نفس امّاره‌ی خویش فائق آید، نه پوتین داشت، نه پالتو. گاهی جوراب هم نمی‌پوشید. آخرین روزهایی که به خانه آمد، سر زانوی شلوار مندرسی که به پا داشت، پاره شده بود. شلوار را پس از خشک شدن به مادرش داد و گفت سر زانوی این را وصله کند. مادرش گفت که برود و یک شلوار نو بخرد یا از پادگان بگیرد. علی گفت: «مادر جان، تو این را وصله کن، ان‌شاء‌الله من چند تا شلوار می‌خرم»

وقتی وصله‌ی شلوار تمام شد، علی آن را دست گرفت و به مادر نشان داد و گفت: «این شلوار چه عیبی دارد؟»

آن را اطو کرد و پوشید و گفت: «یک شلوار هم که از بیت المال کم شود، خودش یک شلوار است.»

نظافت و پاکیزگی لباس برایش بسیار مهم بود، ولی نسبت به دوخت لباس حساس بود که تنگ و مدل‌دار نباشد. لباس و وسایل زندگی را برای رفع نیاز می‌دانست، نه تجمّل و تشریفات و مُد.

شهید ناهیدی در طی ۲۹ ماه حضور در جبهه، یک ریال حقوق دریافت نکرد. همواره یک جفت کفش کتانی به پا داشت. روزهای آخر بود که یک جفت پوتین را از بیت المال گرفت. یکی از همرزمانش در این باره می‌گوید: قرار بود برای جلسه‌ای قبل از عملیّات به قرارگاه برویم، همه فرماندهان آن جا بودند. ناگهان متوجه شدم جوراب علی پاره است. گفتم: «برادر بیا من یک جفت جوراب به شما می‌دهم. این طوری خیلی ناجور است در جلسه شرکت کنید» علی نگاه تندی به من انداخت و گفت: «همین جوراب پاره خوب است. آن‌ها با اطلاعات و آگاهی‌های من کار دارند، نه با جورابم. اگر با جورابم جلسه دارند، امر دیگری است».

سهم پرتقال

یکی از برادران می گفت علیرضا اول به فکر همه و بعد به فکر خود بود. یا بهتر بگویم به فکر دیگران بود و نه خودش،در چادر نشسته بودیم که پرتقال آورند و هر کس سهم خود را گرفت، علیرضا هم دست کردو دانه ای برداشت و پرسید برادران همه خورده اند؟ گفتیم بله.

پرسید: که برادران بیرون سنگر همه خورده اند گفتیم که نمی دانیم علیرضا پرتقال را سرجایش گذاشت و گفت هر وقت مطمئن شدم که همه خورده اند من هم می خورم.

مواظب زیر پایت باش

به علیرضا هیچکس نمی توانست سلام بکند او در سلام به همه کس با هر سن و مقامی سبقت داشت.

علیرضا قلبی مهربان داشت و اصولا مصداق عینی اسدالله علی الکفار و رحما بینهم بود.

روزی در وسط حیاط پادگان امام حسین به اتفاق قدم می زدیم که ناگهان من را به طرفی هل داد من که تعادلم را از دست داده بودم یکه خوردم و حیران منتظر علت این عمل بودم. او گفت برادر هر وقت راه می روی مواظب زیر پایت باش.این را گفت و خم شد مورچه ای را که لنگ لنگان به سویی می رفت برگرفت و خاک رویش را پاک نمود و با چند لحظه ای مراقبت او را به راه انداخت.


ده خاطره خواندنی از شهید «علیرضا ناهیدی»

معلم

کلاس توجیهی بود که قرار بود علیرضا مورد اسلحه ای به غنیمت گرفته که طرز کار آن را کشف کرده و برای افسران در جه داران ارتش را تدریس کند.

علیرضا با همان لباس کهنه در گوشه سالن چند نفر را جمع کرده و با هم صحبت می کردند. از او خواستم که کارش را شروع کند و او خیلی ساده و بی آلایش از جای برخاست و به پای تخته رفته و با نام خدا مشغول شد.

از حالت برادران تعجب را می توانستم ببینم اصلا انتظار نداشتند که یک همچون جوانی معلم مربوطه باشد. به هر حال که همهمه کلاس را با چند جمله آرام کرد و کلاس در نهایت دقت حاضرین به پایان رسید.

در انتها از برادری سوال کرد «شما این قسمت را خوب فهمیدید؟» او گفت: خیر. و علیرضا دوباره آن قسمت را تدریس کرد و آن برادر همواره از علیرضا استفاده می کرد.

پتوی سربازی

شبی که در سنگرها تاریکی مطلق موج می زد و هوا خیلی سرد بود از علیرضا خواستیم که بیاید تا صحبت کنیم .پتوی سربازی را تا کرده و با آن جایی برایش درست کرد تا روی زمین های نمناک ننشیند ولی قبول نکرد. او را به جان امام قسم دادم، از روی ناچاری نشست ولی مثل مرغ پرکنده بود و وقتی علت را از او پرسیدیم در جواب گفت که آیا این صحیح است که همه روی زمین بنشینند و من روی پتو و سپس پتو را بسویی گذاشت و بر روی زمین نشست و آن وقت دیدیم که علائم ناراحتی از سیمای معصوم او زدوده شدو و همه مشغول صحبت گشتیم.

خواب در ماشین

به ماموریتی می رفتیم که ماشین حامل علیرضا از جلو و ما از عقب که ناگهان سر یک پیچ ماشین چپ شد و علیرضا روی زمین افتاده بود و تکان نمی خورد، با ناراحتی بالای سر او رسیدیم و مشاهده کردیم که از فشار خستگی علیرغم پرت شدن از ماشین در خواب است!؟

به هر حال که خواب و خوراک منظمی نداشت و هرگاه فرصتی پیش می آمد که کاری نداشت مثلا در ماشین کمی می خوابید و یا هر وقت گرسنه می شد نان و پنیری می خورد.

آخرین عملیات

یکی از برادران که با او در مریوان بود می گفت انسان بسیار دقیق و حساس در اجرای مسئولیت های محوله به او بود. به طوریکه در یکی از ارتفاعات در اوایل خدمت در مریوان فراموش کردند به هنگام شب او را از بالای یک ارتفاع جمع کنند، شب سردی فرارسیده بود.

در آن شب من و بقیه برادران در چادر نشسته بودیم که برادر نورانی و چندین تن از دیگر برادران از چادر وارد شده و نشستند و پس از چند دقیقه ای از برادر شهیدم نورانی سوال کردم. پس برادر ناهیدی کجاست؟

دیدم دستی بر سر شانه می خورد نگاه کردم دیدم برادر ناهیدی است.

در آن شب کلاه سیاه و یک پیراهن کاملا سیاه پوشیده بو و اولین باری بود که میدیدم برادر ناهیدی لباس نو پوشیده و چهره نورانی او حاکی از این بود که فردا شهید خواهد شد.

در آن شب یکی از برادران صحبت می کرد و می گفت آقای رفسنجانی گفته انشاءالله این عملیات آخرین عملیات است، و برادر ناهیدی در آن شب دست هایش را به سوی خدا بلند کرد.

مغز متفکر

روزی معلم ریاضی علیرضا در دبیرستان به من گفت: "علیرضای شما خیلی مرا اذیت می‌کند.” من که نمی‌توانستم تعجب خود را پنهان کنم گفتم: "چطور؟ علیرضا بچه رقیق‌القلبی است . معلم پاسخ داد: "منظورم از اذیت این است که من در کلاس درس، بعضی از مسائل جبر را از چهار  پنج راه برای دانش‌آموزان حل می‌کنم. زنگ که می‌خورد و همه می‌خواهند بروند علیرضا اجازه می‌گیرد که بیاید پای تخته، من هم که نمی‌توانم بگویم نه، می‌آید پای تخته سیاه و همان مسئله را که من حل کردم از چهار  پنج راه دیگر حل می‌کند .من از شما خواهش می‌کنم به او بگویید این کار را نکند، معلمی گفتند، دانش‌آموزی گفتند. علیرضا هر کتابی که در مورد فرضیه‌های انیشتن و نظراتش بود چندبار خوانده و شبها تا ساعت یک و دو نیمه شب با من درباره مسائل علمی بحث می‌کرد. او بین معلمین و همشاگردیهایش به مغز متفکر معروف بود.

زندگی علیرضا

علیرضا روز اول اسفند ماه 1339 در محله نارمک تهران چشم به جهان گشود. دوران ابتدایی را در دبستان ملی دانش‌پرور گذراند. و پس از ادامه تحصیل در مدرسه راهنمایی فجر و دبیرستان خوارزمی در خرداد سال 1359 موفق به اخذ دیپلم در رشته ریاضی فیزیک شد. در روزهای خون و آتش سال 57 علیرضا همراه دوستانش در تظاهراتها و پخش اعلامیه‌ها شرکت می‌کرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی در مسجد اباعبدالله الحسین (ع) به فعالیت پرداخت و سپس برای مقابله با توطئه شوم دشمنان انقلاب به کردستان رفت. پس از آن فرماندهی تیپ ذوالفقار را عهده‌دار شد. در طول 29 ماه خدمت به جبهه فقط 3 بار به مرخصی آمد. و سرانجام در عملیات والفجر مقدماتی در 27 بهمن ماه سال 61 به دیدار معبودش شتافت.

منبع: مرکز اسناد ایثارگران