6- من حاج حبیب هستم

دیده بان شهید سید امیر حاجی حبیب پسر فوق العاده پر انرژی ، باصفا، دوست داشتنی و شوخ طبعی بود. 

یک بار که به اتفاق ایشان با تویوتا رفتیم ستاد تیپ در پنج طبقه اهواز ، دژبان مانع ورود ما با خودرو شد. سید امیر گفت: میدونی من کی هستم، دژبان ساده دل گفت: نه. سیدامیر گفت: من حاج حبیب هستم. دژبان فکر کرد این حاج حبیب همان حاج حبیب( فرمانده تیپ ۶۳ است) معذرت خواهی کرد و سریع طناب را انداخت و رفتیم داخل. 

روحش شاد


5-2-دیدگاه خرناصر خان و کمپوت گیلاس:


دیدگاه خرناصرخان دومین یا سومین دیدگاهی بود که در زمستان سال ۱۳۶۳ رفتم . مسئول تدارکات نیروهای خط یک برادر صاف و ساده ای بود به نام سلمان . این آقا سلمان یک گربه قهوه ای داشت که خیلی دوستش داشت و یک جورهایی همدم و مونسش بود .

یک روز صبح که میخواستم برم سنگر دیدگاه سر راه رفتم سنگر تدارکات و گفتم آقا سلمان به ما هم کمپوت میدی ؟ در حالی که گربه را بغل کرده بود و نازش را می کشید گفت این سهمیه بچه های خودمونه نمی تونم به شما بدم . منهم به شوخی گفتم باشه منهم میرم میگم اینجا را با خمپاره بزنند .

رفتم دیدگاه و ۴ ، ۵ تا سهمیه گلوله ۱۵۵ میلیمتری را استفاده کرده بودم و با دوربین تپه ذوزنقه ای و خط دوم دشمن را زیر نظر داشتم. عراقیها هم تک و توک دور و بر دیدگاه را با خمپاره میزدند. نزدیک ظهر توی دیدگاه بودم که شنیدم یکی داد میزنه : دیده بان نزن. دیده بان نزن برات کمپوت آوردم و .... پتویی سیاهی که جلوی در دیدگاه زده بودیم را کنار زدم دیدم سلمان چند تا کمپوت ریخته جلوی پیراهنش با دستش جلوی پیراهنش را گرفته و به سمت دیدگاه می آید .

حالا نگو یکی از گلوله های خمپاره عراق خورده بود جلوی سنگر تدارکات اون بنده خدای صاف و ساده هم فکر کرده بود من گفتم توپخانه خودمون سنگر تدارکات را بزنه  اون چند روزی که اونجا بودم حسابی آقا سلمان ما را تحویل می گرفت . یادش بخیر خیلی چسبید خصوصا کمپوتهای آلبالو و گیلاس 


5-1-گاوهاتونو جمع کنید ببرید طویله:


دیدگاه خر ناصرخان بودم. آن روز هوا بسیار خوب و دید عالی بود اولین بار بود که با آتشبار ارتش کار میکردم. یک محل تجمع خیلی بزرگی را دیدم. برای دقت بیشتر اول دوربین را توجیه کردم و سپس گرا و مسافت تقریبی هدف را دادم تطبیق و درخواست گلوله کردم. بیست دقیقه ای طول کشید گلوله اول حاضر شود. توپهای ۱۵۵ خودکششی دقت خوبی داشت . اولین گلوله در ۳۰۰ متری هدف به زمین نشست. تصحیحات ۳۰۰ چپ دادم و منتظر گلوله بعدی شدم. عراقیها که متوجه شدند در حال متفرق شدن بودند و منهم حرص میخوردم. یک ربعی گذشت از آتشبار ارتش پرسیدم: پس چی شد؟ گفت: این گاو ما لنگ میزنه آماده شد خبرت میکنم. من که حسابی شاکی شده بودم و یک جورهایی هم تازه کار بودم با تندی گفتم: این چه وضع کار کردنه اگه نمی تونید کار کنید گاوهاتونو جمع کنید ببرید طویله. اینو که گفتم مسئول آتشبار ارتش گفت : ماموریت تمام تا اینکه پدر بزرگتان بیایند اینجا صحبت کنیم ! 

تازه فهمیدم چه دسته گلی به آب دادم! عصر روز بعد توی دیدگاه نشسته بودم و اطلاعات خط دشمن را می نوشتم که حاج صغیری یا الله گفت و وارد دیدگاه شد. من پشت دوربین بودم و حاجی هم کنارم روی جعبه مهمات نشست و سلام کرد. جواب سلام را که دادم سکوتی کشدار در سنگر دیدگاه حکمفرما شد. هرچی منتظر توبیخ، سرزنش،تنبیه و ... ماندم خبری نشد. بعد چند دقیقه که حاجی چیزی نگفت به سختی رشته کلام را به دست گرفتم و گفتم : حاجی اینجوری که نمیشه کار کرد. حاجی سرش را آورد بالا و پرسید : دیدگاه زیر آتش بود؟ 

گفتم: نه.

مکثی کرد و گفت: زیر آتش نبودی اونجوری صحبت کردی اگر زیر آتش بودی چطور صحبت میکردی؟ 

این را گفت و از دیدگاه بیرون رفت. از اینهمه متانت و صعه صدر هنگ کرده بودم. به خودم که آمدم حاجی با ماشین حرکت کرده بود. واقعا حاج صغیری نمونه بارز اخلاق اسلامی و صبوری یک فرمانده با درایت بود و هست .


ازچپ-ایروانی-شهیدمجیدافشاریان



4-اخرین نماز



در عملیات والفجر ۱۰ به همراه تعدادی از بچه های دیده بانی پشت تویوتا وانت و پشت شاگرد نشسته بودیم. روی ارتفاعات سرسوروان برای نماز ایستادیم. بعد از نماز شهید عزیز مشاق طلوعی خیلی اصرار کرد که من جلو بنشینم و جایمان را با هم عوض کنیم. ۵۰ -۶۰ متر جلوتر نرفته بودیم که یک گلوله توپ کنار ماشین مان منفجر شد و یک ترکش به حنجره این همرزمم خورد و در جا شهید شد. 


3-مجروحیت:

من کلا در جنگ یک بار مجروح شدم که همان آخرین ماموریت بود. با یکی از دوستان به نام برادر میثم نجفی زاده ۵ مرداد ۶۷ با موتور می رفتیم که معجزه شد. سه بار موتورم را در خط زده بودند و من تجربه اش را داشتم که بنزین در کمترین حد ممکن باشد تا اگر ترکش به باکم خورد، منفجر نشود. آن روز به یکی از دوستان گفتم برایم بنزین بزند و دیدم که باک را لب به لب پر کرده است. عراقی ها منطقه را با توپخانه و ادوات به شدت زیر آتش گرفته بودند.

 خواستم بلند بشوم اما پای چپم یاری نکرد. وقتی پایم را نگاه کردم دیدم غرق در خون است. شروع کردم به سینه خیز رفتن به سمت کنار جاده که دیدم یک آمبولانس به طرف ما می آید. راننده آمبولانس که شاهد انفجار گلوله در کنار ما بود، خود را ظرف دو دقیقه کنار ما رسانده بود. بعد از توقف آمبولانس یک بلانکارد آوردند و من را گذاشتند روی آن. وقتی سوار آمبولانس می شدم دیدم چرخ جلوی موتور و فرمان این طرف جاده و چرخ عقب و زین و قسمتی از سیلندر موتور آن طرف جاده است. انفجار گلوله خمپاره، موتور را از وسط دو شقه کرده بود اما از باک موتور خبری نبود. همان باک لب به لب که بر اثر اصابت کوچکترین ترکشی منفجر می شد... 


2-مناقصه سلمانی


در واحد دیده بان یک بسیجی شوخ و باصفا داشتیم بنام سعید صمدی که کار اصلاح سر را هم انجام می داد. در یکی از منازل خرمشهر مستقر بودیم . یک روز عصر آقا فرید مهرآیین آمد برای کوتاه کردن موهایش. آقا فرید نشست روی صندلی و آقا سعید با قیچی و شانه مشغول کوتاه کردن موهایش شد. منو و چند تا از بچه های دیده بانی هم دورشان حلقه زده بودیم . کار خوب پیش می رفت تا اینکه شیطنت ما گل کرد. یکی گفت : سعید چقدر میگیری موهای آقا فرید را از ته ته بزنی؟ سعید مکثی کرد و قیچی را گذاشت ته مو های چتری آقا فرید و مناقصه شروع شد. هر کسی قیمتی پیشنهاد می داد و سعید هم بازار گرمی میکرد. چند دقیقه بعد که قیمت پیشنهادی به ۱۰۰۰ تومان رسید صدای تق قیچی بلند شد و موهای جلوی آقا فرید یک تکه آمد پایین و همه زدیم زیر خنده. 

آقا فرید هم که بچه با جنبه ای بود چیزی نگفت و موهایش را با نمره ۴ از ته زد.



1-موشهای جزیره


سال ۱۳۶۴ در جزیره مجنون پد ۷ بودیم . دو تا گربه که برای ترساندن موشها آورده بودیم غیبشان زده بود. نفهمیدم موشها خوردنشان یا فرار کردند. 

معمولا از ترس موشها و نیش پشه ها و هوای شرجی منطقه شبها میرفتیم روی دکل ۳۲ متری مرو و بعد از انجام کار ضد آتشبار و گرفتن برق دهانه آتشبارهای دشمن ، همانجا می خوابیدیم . یک روز صبح که برای وضو گرفتن و خواندن نماز صبح از دکل آمدم پایین یکسری هم زدم سنگر استراحت . وارد سنگر که شدم با صحنه عجیبی روبرو شدم . کلی پوست تخمه داخل سنگر یک گوشه ریخته شده بود. خیلی ناراحت شدم . بعد نماز برگشتم بالای دکل و به دیده بانی که با ما بود با ناراحتی گفتم : برادر من چرا تخمه خوردی همه آشغالهایش را ریختی کف سنگر و ..... دوستم با تعجب گفت : من از دیشب که با هم آمدیم بالا اصلا پایین نرفتم . اصلا من تخمه ام کجا بود که بشکنم و پوستش را بریزم کف سنگر ؟ 

برای صبحانه که رفتیم پایین کاشف به عمل آمد دیشب ماشین تدارکات دو تا خربزه همراه شام داده بود دوست ما هم خربزه ها را گذاشته بود داخل سنگر و در را بسته بود . موشها هم آن شب با خیال راحت تمام خربزه ها و پوست آنها را خورده بودند و تخمه هایشان را هم تا دانه آخر شکسته و خورده بودند .