14-سلمانی التماسی:

 

در تطبیق جزیره مجنون بودیم و هوا بسیار گرم بود داخل سنگر که نمی شد بری دم می کردی بیرون هم کلافه می شدی دیدم حاج رضا سلیمانی خیلی بی تابی می کنه و کلافه است گفتم چی شده حاجی گفت از دست این موهام کلافه شده ام گفتم موهات که چندان هم زیاد نیست گفت چرا ایکاش کسی پیدا بشه ...

گفتم تو بنه وزارت سلمانی هست گفت نه نمی تونم برم دوست دارم همینجا بزنم گفتم فعلا اینجا جز من و شما کسی نیست و برادران مخابرات هم که بلد نیستند گفت میخوام خواهش کنم تو بزنی چیزی از سلمونی بلدی ؟ همینکه کمی کوتاه بشه ...

گفتم بلدم قیچی بزنم ولی موهای تو سیخ سیخه و سخته بتونم صاف در بیارم گفت اشکالی نداره اینجا کسی کاری نداره دو سه روزه هم در میاد و می پوشونه .

اصرار کرد و من هم قیچی و شونه برداشتم افتادم به جان موهاش خدا می داند که به خاطر اینکه حاج رضا را بسیار دوست داشتم همه ی سعی خودموکردم و بالاخره موهاشو ظرف یک ساعت کوتاه کردم و او با صبوری تمام تحمل کرد و چیزی نگفت آینه هم که نبود ببینه هر بار که می زدم رد جاده ای خیا بانی می افتاد عرضی و طولی و برای اصلاح آن مجبور بودم از اینور و اونورش بزنم که بد تر می شد خلاصه کار تمام شد و آبی ریختم حاجی سرش را شست من خودم خیلی راضی نبودم ولی در آن شرایط بد هم نزده بودم

 

نماز ظهر را خواندیم و می خواستیم ناهار بخوریم و من شهردار بودم که شهید حاج حبیب و شهید کابلی هم از راه رسیدند خسته و کلافه برای احترام برای اونا از کمپوتهای آلبالو که از دست فرمانده گردانها مخفی کرده بودم زیر یخها باز کردم و مشغول شدنددر حین خوردن کمپوت شهید کابلی گفت حاج رضا کجاست کفتم لاید تو سنگره گفت امروز تو قرارگاه جلسه مهم داریم باید حاج رضا را ببرم این که گفت هری دلم ریخت پائین و گفتم خدایا با این سرو وضع که من براش درست کردم خیلی ضایع است .

خوشبختانه حاج رضا با چفیه ای که روی سرش بود اومد و ناهار خوردیم و داشتیم جمع می کردیم که شهید کابلی به حاج رضا گفت غروب قرارگاه جلسه داریم و تو هم باید بیائی و نگاهش به سر اصلاح شده !!حاج رضا افتاد بلند شد اومد طرف حاجی و سرشو با دقت نگاه کرد و گفت کی تو رو به این روز انداخته تو فقط بگو من می کشمش غیر از من که کسی اونجا نبود

فهمیدم اوضاع خیطه و دست از جمع کردن سفره برداشتم و آماده فرار شدم و اونم نمیدانم کاسه بود قابلمه بود یه چیزی رو برداشت و پرت کرد طرف من و دنبالم کرد مثل برق فرار کردم اونم پا برهنه

بعد حاج رضا رو بغل کرد و سرشو بوسید و گفت ناراحت نباش خودم درستش می کنم و تا غروب نشست حدود دو ساعتی بلکه بیشتر و خرابیها را و موجهای عمودی و افقی سر حاج رضا را اصلاح کرد تا غروب از رفتن نزدیکش می ترسیدم و یه جوری خودمو تو سنگر با اون همه شرجی و گرما به خواب زدم ولی هر بار که قیچی می زد یه چیزی هم به من می گفت . خدائی سر حاج رضا را آنچنان صاف و صوف کرد که انگار از سلمونی حرفه ای اومده بود ولی به هرحال موهاش خیلی کوتاه شده بود و عصر که شد هر سه باهم رفتند قرارگاه .

 

 

 

15-سلمانی اجباری:

برادر فرید مهرآئین از مرخصی آمد در جزیره بودیم با خودش یه پسر 16-17 ساله بسیار خوشکل و خوش تیپ با موهای بسیار زیبا و خلاصه تیتیش مامانی آورده بود گفتم برادر این پسر را چرا اینجا آوردی تمام صورتش و موهاش داغون میشه این بجه مال این حرفا نیست همین پشه ها ترتیبشو میدن .

 خلاصه اصرار و خواهش کردم و تندی هم کردم گفت برادر من تقصیر ندارم او پسر امیرخانی استاد اول خط ایرانه وقتی می آمدم بسیار اصرار کرد که جبهه بیاید و من مقاومت می کردم تا اینکه خیلی گریه کرد و التماس، تا مادرش از من خواهش کرد او را بیاورم و من با شرط و شروط آورده ام . 

امیرخانی توجوان تمام حواسش به فرید بود هنوز حرف از دهانش در نیامده اجرا می کرد شب را به جای سنگر روی سکو زیر پشه بند حاج رضا سلیمانی خوابید چون هم موشهای بزرگ در تطبیق داشتیم هم پشه های بیرحم .

 

طبق برنامه بعد از نماز صبح موتور رو برداشتم اول رفتم بنه وزارت و بنزین قاچاقی و مجانی زدم بعد رفتم سمت شط علی برای کار وقتی برگشتم ساعت نزدیکهای 11 ظهر بود و با تعجب دیدم برادر فریدمهرائین، امیرخانی نازنین را روی جعبه مهمات نشانده و یه پارچه ای هم دور گردنش پیچیده و شروع به تراشیدن موهایش با یک ماشین دستی کرده بود 

 

به قدری ناراحت شدم که نتوانستم جلوی عصبانیت خودم را بگیرم و دادو قال کردم و گفتم برادر این کار تو دیه داره بخدا جرمه حالا آوردی بچه مردمو چندروز مهمان ما ،کمی بگردون و ببر بفرست بره تهران .

هر چه من دادزدم انگار به دیوار می گفتی نه چیزی می گفت و نه دست می کشید نزدیک آمدم تا بلکه حرفم تأثیر کند ولی کار از کار گذشته بود و ماشین لعنتی هم کهنه و نامیزان بود و موها را می کشید امیرخانی جوان که موهایش با شدت و حدت تراشیده می شد مثل ابر بهار اشک می ریخت و فرید هم بی توجه کار خودش را می کرد تنوانستم تحمل کنم سرم درد می کرد رفتم دراز کشیدم .

کار که تمام شد فرید آب می ریخت و خودش هم برای شستن سر او کمک می کرد بالاخره آسوده که شد اومد کنار من و روی سکو دراز کشید و یواشکی گفت کاظم جان یکی از شرطهای من برای آوردنش با خودش و مادرش همین بوده .تا موهاشو نزنه و کچل نکنه تو بچگی می مونه باید که کم کم مرد بشه یا نه ؟

 سکوت کردم و استدلال او اثر کرد خودم را ملاحظه و مقایسه کردم گفتم تو دلم مگر تو خودت اول 17 سالگی سر از محاصره کردستان در نیاوردی ؟ قیافه خودتو در نظر بگیر مگر کچل نکردی مگر پاهایت تو پوتین بارها تاول نزد و زخم نشد 

. تو همین مقایسه بودم که خوابم برد اذان ظهر که از خواب قیلوله بیدار شدم از ناراحتی در من و امیر خانی جوان خبری نبود و او قاطی رزمنده ها شده بود چون یه دست لباس گشاد خاکی هم پوشیده بود.

 

16-بنه وزارت دفاع:

 

واما در مورد برادر کلانتری و بنه وزارت دفاع ؛ اصلا شما می دانید کئی یعنی چه؟ نمیدانید بله من هم نمی دانستم .ماجرا از آنجا شروع شد که پروژه ی جاده سازی در پد 8 یا همان جاده ای که از اسکله ی شط علی تا سر پد 8 متصل شد پیشرفت قابل ملاحظه کرد و من حسب وظیفه هفته ای یک یا دو روز برای گرفتن مختصات بخش جدید و ملاحظه موقعیتهای احداثی روی آن با همون موتور جنگ جنگ تا پیروزی سمت شط علی می رفتم و از لا بلای مایلرها و 26-28 ها که با سرعت خاک و سنگ برای پر کردن هور و احداث ادامه جاده حمل می کردند رد شده و هم در رفت و هم برگشت به انتهای جاده که می ر سیدم مختصات می زدم وتا سر هر پیچ با موتور مسافت می زدم تا بتوانم نقشه و طرح خود را به روز و گویا کنم تازه موقعیتهای جدید را هم برای استقرار احتمالی و آتی آتشبار شناسائی کنم موقع برگشت این کامیونها که سبک هم شده بودند با چنان سرعتی بر می گشتند و هربار در چاله می افتادند گرد و خاکی سرند می شد و تمام هیکل من و موتور جنگی منو نابود می کرد گاهی هم من از زیادی گرد و خاک زیاد جلو رو نمی دیدم و تو چاله می افتادم که وا ویلا بود برگشتن از بین آنهمه مایلر و وقتی به جاده اسفالته جفیر می رسیدم حسابی خاکها را می تکاندم

 البته گاهی هم سری به پیر مردی در اسکله می زدم که یک سنگر تدارکات داشت و رفاقتی داشتیم که شاید علت این رفاقت را تعریف کردم و از او بیسکویت و کمپوت و نخود کشمش و هدایای مردمی می گرفتم . راه بسیار طولانی بود و وقتی به سه راهی که به سمت جزیره می آمد می رسیدم بنزین تموم می شد و یه بنه ای را وزارت دفاع در نه کیلومتری از سه راهی زده بود بسیار بزرگ و پر و پیمون!!

البته بار اول خبر از محتویات این کیک نداشتم چون دژبان داشت و ما هم مجوزی برای ورود نداشتیم به خودم گفتم یه امتحانی می کنم ببینم می تونم بنزین موتورمو شارژ کنم یا نه؟ با چفیه سر و صورتمو کاملتر بستم و عینک هم به چشمم زدمو با سرعت پیچیدم داخل بنه و تا نگهبانها جلو بیان و پیزی بپرسند دست بلند کردم و اشاره کردم که طناب را بیاندازند و انداختند و با سرعت رفتم داخل . یه دوری زدم حمامهای کانکسی مرتب و آرایشگاه و خبازخانه و آشپزخانه و هر چی بخواهی بود و دست آخر هم مطلوب من یعنی بنزین بی معطلی اول رفتم بنزینو فول کردم و بعد بار دیگر دوری زدم و با چند نفر هم با اشاره سلام علیکی کردم و با همان سرعت و به قول معروف رفتار فرماندهانه اشاره کردم طنابو انداختند و با سرعت باقی راه را تا 14 کیلومتری که تطبیق بود طی کردم .

 

 از این کار خودم راضی بودم چون به جای پر کردن بنزین با گالن و .. براحتی بنزین آنهم سر راه زده بودم . دور بعد که از شط علی بر می گشتم با خودم حوله و لباس هم آورده بودم و با همان قیافه و ادا و اطوار وارد شدم هم بنزین زدم هم تنی به آب زدم تازه صابون و شامپو هم بود و لباسهامو هم شستم و چلوندم و داخل نایلون گذاشتم . دو سه بار دیگر تکرار شد و روزی اسرارم فاش شد وفتی برگشتم حاج حسینو دیدم سلام کردم . گفت کاظم تو مگر از حمام اومدی تر وتمیزی تو که شط علی رفتی و اونجا هم که گردو خاک سرند می کنند .

 کاش لال می شدم و اسرار هویدا نمی کردم ولی دلم نیومد من حموم برم ولی برادرا ندونند که همین چند کیلومتر بالاتر حمومی ماه وجود داره . سرو سینه بالا گرفتم و چون فاتحان گفتم بله از حموم اومدم شط علی هم بودم . گفت مگه شط علی حموم داره ؟ گفتم نمی دونم ولی بنه وزارت داره .

 تو همین حیث و بیث بود که برادر کلانتری وارد شد و حرفهای منو شنید و تأیید کرد و افزود : آقا ابن بنه وزارت همه چی داره تازه همه ی نگهبانهای اونم همشهریامند. گفتم مگه تو اونجا رفتی اونا که کارت می خوان منم با یه ترفندی میرم بنزین می زنم . 

کلانتری اومد جلوی حاج حسین خودی نشون بده گفت برادر کاظم نمی خواد نگران باشی هر وقت خواستی بری تو و بنزین بزنی یا حموم کنی دم در فقط بگو "کئی " ؟؟!! و دست بلند کن اونم میگه" کئی "و راه و باز می کنند هر چی گفتم برادر کلانتری کئی یعنی چی ؟ گفت کارت نباشه یه رمزیه و نگفت که نگفت و این در ذهن من ماند و چندین بار هم به خودم گفتم کئی کئی کئی کئی که یادم بمونه و اما.....

 

برادر کلانتری سمت چپ تصویردر کنار برادر مهندس فتاحی و برادر نواب و برادر حاج صغیری و این کاپشن آبی را نمی شناسم

طولی نکشید که دوباره خودم را با همان کیفیت و اوضاع و احوال و این بار خسته جان و بی رمق جلوی بنه وزارت یافتم هر چه کردم که خودم را قانع کنم با همان تیپ فرماندهی بروم داخل نشد که نشد و گفتم این بار توکلت علی الله با همان رمز برادر کلانتری امتحان کنم ولی محض احتیاط چفیه و عینک را هم گذاشتم و با همان سرعت رسیدم دم طناب و بلند گفتم کئی کئی اون دو نفر با هم گرم صحبت بودند و طنابو انداختند و دست بلند کردند و داخل شدم خیلی خوشحال بودم عجب رمزی دیگه احتیاجی به ادا و اطوار و ژست فرماندهی نیست راضی از خدا و رسول و کلانترش بنزین زدم و چون دیر شده بود به تطبیق برگشتم ولی به کسی فرصت نشد بگم چی شده . به مناسبتی یکی دو بار هم به دوستان تعارف زدم که بنه وزارت حمام هست و امکانات ولی خوب شد کسی چندان اعتنا نکرد تا اینکه اواخر هفته شدو نایلون لباس برداشته و قصد حمام کردم ضمنا بنزین موتور هم کم شده بود و در راه جزیره جنوبی مصرف شده بود آرام و با طمأنینه ساعت ده صبح بود که خودم را به در بنه وزارت رساندم طمع کرده بودم هم اصلاح کنم هم حمام و هم لباسها را بشویم و شاید هم دلی از عزا درآرم چون از تطبیق می آمدم و سرعتی هم نداشتم این بار عینک و چفیه نداشتم و گفتم با یه تیر دو نشوم می زنم هم خودمو می شناسند هم بنزینمو می زنم

 

 دم در که رسیدم یه نگاهی به دماغ دو تا نگهبان انداختم بله کلانتری درست می گفت اونا می تونستند همشهریاش باشند خیالم راحت شد و با خوشروئی آرام با خیال راحت دم طناب ایستادم و گفتم کئی کئی علاوه بر دو نفر نگهبان یکی هم از داخل آمد بیرون و یکی دیگر پشت سرش چند ثانیه به من شاید هم به دماغم خیره شده بودند قیافه یک اردبیلی کجا و قیافه یک شمالی کجا؟ یکی که قد رشیدتری داشت جلو اومد و گفت کئییی؟ گیج شدم نمی دانستم کئی چیه ؟ بگم هستم نیستم چی بگم . یکی دیگه با لهجه ی شمالی گفت برادر مگه با تو نیست تو کئییی؟ اومدم بگم هستم یا نیستم یا بگم من از آشناهای برادر کلانتری ام یقه ام کرده بودند و از موتور پیاده کردند و یکی دو تا هم زدند و مرا کشان کشان می بردند و موتور جنگ جنگ تا پیروزی را هم . یکی می گفت این چندین بار به ما کلک زده هر بار یه فرمی می زنه اون یکی گفت همین بود اون روزم گفت کئی و رفت تو می زدند و می بردند و من از خنده روده بر شده بودم گیج و منگ و مأخوذ به حیا حال خودم رو نمی دانستم چرا حالم شبیه حال دزدی بود که گرفته باشند تا دم سنگر فرماندهی نمیدانم چه گذشت ...

 

 تا فرمانده بیاد مدتی مثل دانش آموزی که خطا مرده باشد یک پا ایستاده بودم و موتورم هم. به خودم می گفتم ای برادر کلانتری اگه گفته بودی کئی یعنی چه این بلا سرم نمی اومد نکنه فحشه که یادم دادی تا منو گرفتار کنی اصلا من چرا باید به اینا بگم کئی ؟ حتما فحش دادم که کتک زدند . یکی از آنها در گوشم زده بود و لاله گوشم درد می کرد و یکی هم با لگد به کمرم زده بود. مگر تطبیق بر نگردم همه ی اینها را از تو تلافی خواهم کرد برادر کلانتری . حالا دیگه با اون ژست فرماندهی هم نمیشه داخل اومد کسب و کارم تعطیل میشه حموم و ...

 

 

تو این فکر بودم که جوانی زیبا و خوشرو البته شمالی نبود بلکه به لهجه ی تبریزی خودمون حرف می زد سمت من اومد و گفت برادر بیا داخل سنگر و رفتم خیالم راحت شد همینکه داخل سنگر شدیم دست انداختم و گردن برادر تبریزی را گرفته بوسیدمش به آذری گفتم جانیم من اردبیللیم خوشحال شد وسر صحبت به زبان مادری باز شد برایم چای ریخت و گفت خوب چرا اینطوری ماجرا را برایش گفتم و با هم می خندیدیم و می خندیدیم از فرصت استفاده کردم و به تطبیق دعوتش کردم گفت فرصتشو نداره و کارش تمام وقته از سوابق پاسداری من هم پرسید و گفتم ولی کارت نداشتم نشان بدهم . نیم ساعتی گذشت و گفت حالا که اومدی امروزو مهمان منی برو هر کاری داری انجام بده و ناهار هم بیا همینجا ولی چون هماهنگی نشده برای دفعه ی بعد یه نامه از یگانتون بیار که این مشکل پیش نیاد تشکر کردم و گفتم من جرأت پرسیدن از نگهبانها را ندارم اگر می دانی بگو کئی یعنی چه ؟ گفت منهم نمی دانم ولی شاید فحش باشد که اینطوری از خجالتت در اومدند. به هر حال رو بوسی کرده و خدا حافظی کردم و یک راست رفتم سراغ سلمانی و بعد حمام و لباسشوئی و بنزین را هم پر کردم و چفیه را محکم بستم و عینک را هم زدم و با سرعت از در نگهبانی بیرون آمدم و هنوز گوشم و کمرم به شدت درد می کرد....

 
 
 

تا به تطبیق برسم افکار مختلفی به سرم زد از انتقامجوئی از برادر کلانتری تا رازداری . اگه میگفتم از نگهبانها کتک خورده ام که دیگه سنگ رو سنگ بند نمی شد اونم همشهریای کلانتری نتیجه تمام این فکرها و تعقلها این شد که فقط بپرسم کئی یعنی چه و بس و اگر کتکی خورده ام نوش جان چه ربطی به برادر کلانتری داره اون اگر خودش بود می دانست با چه لهجه ای بگه کئی و تازه با دیدن قیافه و مخصوصا دماغش دیگه کسی از او نمی پرسید که کئییه یا نه؟ خلاصه همه ی تقصیرها را به گردن گرفتم و به پرسیدن معنای کئی اکتفا کردم و دیگه دور بنه ی وزارت را خط کشیدم و البته جائی دیگر جستم که مشکل را بر طرف می کرد.

 

وقتی به تطبیق رسیدم ظهر بود و برادران در حال ناهار خوردن بودندکسی چیزی نپرسید و منهم رازداری کردم و ناهار خوردیم و چرتی زدیم و همه چیز از یادمان رفت چند روز بعد حرف از بنه وزارت افتاد دیدم برادر کلانتری ریسه می رفت و چیزی نمی گفت حدس زدم که رفته باشه بنه و ماجرا را جسته باشه چند باری به روی هم نگاه کردیم و خندیدیم ولی چیزی نگفتیم مدتی گذشت و تاب نیاوردم و پرسیدم بالاخره کئی یعنی چه ؟ وقتی توضیح داد از دست خودم شاکی شدم که چرا ندانسته و نسنجیده به حرف یک برادر شمالی اعتماد کردم و خود را به مخاطره انداختم شاید اگر به جای شمالیها همشهری های خودم بودند الان لت و پار شده بودم و....

 

 

 

17- آشنائی با پیر مرد تدارکاتی :

 


و اما آشنائی با پیر مرد تدارکاتی مردمی از آنجا آغاز شد که اولین بار برای گویا کردن نقشه نسبت به جاده درحال احداث و شناسائی مواضع احتمالی پیرامون آن به اسکله شط علی رفته بودم هنوز چند کیلومتری از آن احداث نشده بود و به قسمتهای عمیق رسیده بودند و کامیونها سنگهای بسیار بزرگ حمل و در هور می ریختند تا سطح خشکی بالا بیاید و خاک را بر آن هموار کنند کار بسیار سخت و توان فرسائی بود ولی برای جهادگران فی سبیل الله کار عین تفریح است رضای خدا که باشد همه با نشاط و شور و تمام توان در خدمتند پیر و جوان و انواع مایلر ها و کامیونها با سرعت در تردد بودند و در اسکله هم با اینکه توصیه به خلوتی شده بود چندین قایق موتوری فعال و یک سری قایقهای بی موتور و اسقاطی و معیوب هم دیده می شدند 

 

                            

کارم که در طول جاده تموم شد و خوش و بشی هم با برادرای جهادگر داشتم و در مورد طرح کار و اینکه جاده ابتدا و انتهایش کجاست و دیدن کالک آنها و مسافت و مواضعی که در اطراف قرار بود احداث شود و مانند آن صحبت شد و از فرصت استفاده کردم و گفتم کمبود مواضع توپخانه در داخل آب کار پشتیبانی آتش را تضعیف و بخشهائی را از منطقه عملیاتی مهم را ازپوشش آتش محروم می کند و توصیه کردم در قسمتهائی از اطراف جاده مواضعی برای توپخانه و کاتیوشا در نظر بگیرند که مهندس مسئول طرح قول داد راجع به آن صحبت و مورد را مطرح کند ،

 به اسکله بازگشتم . تعدادی از برادران رزمنده برای بردن مهمات و آذوقه و سرکشی به کمینها و نیروهای مستقر در هور در اسکله هیاهو کرده بودند . احساس خطر می کردم چون چنین جاهائی برای حمله هوائی اهداف قابل توجه و دندانگیرند از اسکله به سمت جفیر چرخیدم و هنوز صد متری دور نشده بودم که هواپیماهای دشمن پیک کردند صدای دهشتناک شیرجه آنها روی اسکله مرا وادار کرد موتور را در شانه راست سمت هور بخوابانم و خود را به پشت خاکریز ، ده متری آن طرفتر برسانم .

 

 سمت چپ من بدون خاکریز و جاده بود و لی در سمت راست خاکریزی یک متری بود اما نگرانی در حین بمباران مجبورم کرد سرک کشیده و به سمت قایقها و برادرانی که در حال آماده شدن بودن نگاه کنم که در همین لحظه بمبی در هور افتاد و منفجر شد و دیگر متوجه چیزی نشدم دستم را به صورتم گرفته بودم و جائی را نمی دیدم ولی بدنم درد نداشت مگر جزئی در اثر همین پرت شدن . بعد از بمباران همانطور در خاکریز رو به آسمان و دستها روی صورت گرفته دراز کش افتاده بودم و موتور هم ده متری آن طرفتر که پیر مردی از سنگر روبرو احوال مرا دیده و به سمت من آمده بود گفت برادر چی شده طوری شدی ؟ 

 

لهجه بسیار شیرین و لحن مهربانی داشت گمان کنم لهجه اطراف محلات بود گفتم نمی دانم چشمانم بسته شده اند و نمی توانم جائی را ببینم و صورت و چشمانم درد می کنند . گفت تا دست از صورتت برنداری نمی شود فهمید چی شده دستم را برداشتم و گفت فعلا که چیزی معلوم نیست! فقط گل و لجن و نی های ریزه هور تمام صورتت را پرکرده زیر بغلم را گرفت تا دم تانکر آب که آنهم ترکش خورده بود آورد و با آب آن صورتم را کم کم شستم . سمت چپ صورتم سالم بود فقط گل و لجن چسبیده بود که با شستن آن مشکل رفع شد بعد هم رسیدیم به سمت راست گل ها که با نی ریزه به چشم راستم و صورتم اصابت کرده بودن کمی موجب خونریزی شده بودند ولی زیاد نبود و پیر مرد با حوصله همه را شست و دو سه تا نی ریزه را هم از صورتم کشید و گفت الحمد لله نی ریزه به چشمت اصابت نکرده کمی به صورتت خورده به هر حال سر و صورتم را کامل شستم و هنوز چشمانم مخصوصا چشم راستم ملتهب بودند ولی دیدم هم کمتر شده بود نه آنطور که مشکل دار بشم این چشم راستم تا اون موقع دوبار هم این وضعیت را تجربه کرده بود(یک بار در اولین روز جنگ ( 31/6/59 ) در مریوان در بمباران پادگان مریوان و بار دیگر در عملیات قوچ سلطان بهار سال شصت و هر بار با شستشو التهابش رفع شده بود

 این بار هم سوار موتور شدم و یک راست سمت بهداری که در جفیر بود رفتم و بعد از شستشوی و ضد عفونی و نوش جان کردن یک عدد آمپول چند قرص و یک شیشه آی باس گرفته و راهی تطبیق شدم البته بعد از التیام اجمالی سری به اسکله زدم چندین قایق تکه پاره شده بودند و چندتا شهید و زخمی خم داده بودیم اوضاع خوبی نبود و آمبولانسها برای بردن مجروحین و شهدا آمده بودند راستی به دو سه کامیون هم آسیب رسیده بود که در همان ورودی بودند و اما ...

 

 

آشنائی با پیر مرد برای من برکت کرد زیرا هر بار که به شط علی سر می زدم با مقداری هدایای مردمی مانند جعبه های بیسکویت و ویفر و نخود و کشمش و حتی کمپوت آلبالو و گیلاس و از این قبیل دست پر به تطبیق بر می گشتم و مدتی هم با پیر مرد خوش نفس و با ایمانی هم نفس می شدم . 

 

 

این همان کمپوتهائی بود که برای فرماندهان گردانها و مهمانهای عالیرتبه قایم می کردم تا وقتی تشنه به تطبیق می آیند چیزی برای پذیرائی داشته باشم و خجالت زده نشوم . البته تدارکات خودمون هم کنسرو و کمپوت می داد و سهمیه بود که زود مصرف می شد سیب و رزد آلوها قسمت دیگران و خودم و آلبالو و گیلاس مخصوص فرماندهان عزیز و فرماندهان گردانها در قسمت زیرین یک لایه یخ در یخدانی که حاج حسین روی آن آیه و من الماء کل شیء حی را با خط ثلث خود نوشته بود 

 

 

18-شهردار درمانده:

 

در همین جزیره مجنون ایام تابستان بود و از قضا بنده شهردار بودم و یه جوری صبحانه را آماده کردم و ساعتی از صبحانه گذشته بود که ماشین غذا آمد و دو قابلمه یکی خورش و یکی برنج گرفتم و در محل مخصوصش نهادم خورش قیمه بود چون گوشت داشت و معمولا دو سه نفر هم اضافه می گرفتیم برای مهمانها که تقریبا فرمانده گردانها سری به تطبیق می زدند و ناهار هم می ماندند

 

 

 ساعت 11 صبح بود که شهید محمد صادقی و برادر سیدان باهم رسیدند من هم داخل سنگر در حال کار بودم سلام و احوالپرسی کردیم و چند دقیقه بعد دیگر من اونا رو ندیدم یک بار هم که بیرون سنگر رفتم دیدم روی سکو دو نفری می گویند و می خندند خواستم برم براشون کمپوت بیارم گفتند نمی خواد خودمان ترتیبشو دادیم و من فکر کردم از داخل یخدان برداشته و خورده اند 

ظهر شد و حاج حبیب و حاج حسین هم با هم آمدند و نماز خواندیم و گفتند شهردار کیه و من سفره انداختم و رفتم سراغ قابلمه ها و آوردمشون سر سفره و بشقاب و قاشق و لیوان و آب و نمکدان و نان حاضر کردم دو سه تا پیاز هم آوردم سر سفره شهید صادقی و برادر سیدان در آن سر سکو نشسته بودند و تعارف کردم و گفتم برادرا بفرمائید سر سفره با جدیت گفتند صرف شده شما بفرمائید اصرار کردم و گفتم برای شما هم غذا گرفته ام به همه می رسد که ریسه رفتند گفتم حتما از روی رضایت است و روشون نمیشه فکر می کنن غذا کم میاد برای همین سر سفره نمی آیند. البته همینطور بود هم کمی رنگشان پریده بود و هم سر سفره نمی آمدند حاج حسین گفت کاظم بکش دیگه چیکار می کنی اصلا غذا چیه گفتم گمون کنم قیمه باشه همینکه در قابله خورش را باز کردم تنها استخوانها در آن بود و همه ی خورش خورده شده بود حتی برای چشیدن ذره ای هم نبود قابلمه برنج هم خالی خالی بود

 

 

از تعجب شاخ در آورده بودم من از حیرت نتوانستم چیزی بگویم که به یکباری آن دو نفر زدند زیر خنده و گفتند غذا پس چی شده ؟!!همه فهمیدند که آنها همه ی غذا ی شش هفت نفر را خورده اند. خدا از سر تقصیراتم بگذرد بسیار ناراحت شدم و شروع کردم با اونا دعوا کردن هر چی من می گفتم اونا هیچ نمی گفتند آخرش گفتند چقدر گرسنمون بود همه سر سفره بهتشان زده بود و چاره ای نبود الا برای همه کنسرو باز کنم و این انتقامی بود که برای مخفی کردن کمپوتها از من گرفتند