محمود ملکی کهنگی

نام پدر: فرج اله

تاریخ تولد: 1-10-1342 شمسی

محل تولد: شهرستان های تهران - ری

تاریخ شهادت : 12-4-1366 شمسی

محل شهادت : ماووت

گلزار شهدا: بهشت زهرا

قطعه:26 ردیف:67 شماره مزار:9 

تهران





اسمش محمود ملکی بود و عموماً بچه‌ها حاج ملکی یا شیخ محمود صدایش می‌کردند. یکی از همرزمان شیخ محمود، خصوصیات شهید را اینگونه روایت می‌کند: «اول فکر می‌کردم او هم از آن روحانی‌هاست که فقط می‌روند تو وادی رساله و بس. اما طولی نکشید که در جمع بگوو بخند ما وارد شد. آن زمان فهمیدم که این شیخ، دست همه را از پشت می‌بندد و کسی هم نمی‌تواند از عهده زبان تیزش برآید. کسی نمی‌دانست شیخ محمود چه کاره است؟ بعد از مدتی که رفتم توی بحرش، فهمیدم کار اصلی شیخ محمود در گردان حضرت زینت(س) از لشکر 10 سید‌الشهداست.» شیخ محمود روحانی بود که در دل همه جا باز کرده بود. هم در مراسم بگو و بخند و هم در مراسم دعا و عزاداری حضوری فعال داشت و کاملاً پایبند نماز شب و نافله‌ها بود. یکی از پاهای شیخ محمود مادرزاد فلج بود اما او با همان پایش دوشادوش بچه‌ها کربلای5 را فتح کرده بود. در منطقه عملیات هم مثل یک مسئول گردان بالا و پایین می‌رفت، ‌در خط، در قرارگاه، پشت ماشین، روی موتور و خلاصه کلام مثل آچار فرانسه به درد هر کاری می‌خورد. شیخ محمود در همه زمینه‌های دینی، سیاسی، اخلاقی، تفریحی، رزمی، استقامت و مدیریت و جذبه نمره‌اش یک بود. پدر شهید تعریف می‌کند: «یکی از خصوصیات محمود این بود که هر وقت می‌خواست بره جبهه قرآن را برمی‌داشت، باز می‌کرد و می‌خوند و می‌گفت ما رفتیم، باز هم می‌آییم. اما بار آخر که می‌رفت لای قرآن را باز کرد، برقی توی چشماش نمایان شد و زیر لب خیلی آروم گفت:‌ «انالله و انا الیه راجعون.» اون روز کسی چیزی نفهمید، اما وقتی خبر معراج محمود رو آوردن همه به یقین فهمیدیم از شهادتش باخبر بوده. » شیخ محمود در عملیات بیت‌المقدس2 به دیدار حق شتافت و برای همیشه آسمانی شد.



ماجرای گردان خواهران غواص لشکر ۱۰ سیدالشهدا(ع)    :          

شهید حجت الاسلام شهید محمود ملکی از رزمندگان لشکر 10 سید الشهدا(ع) بود که  در 12 تیرماه 1366در منطقه ماووت عراق در اثر اصابت خمپاره به شهادت رسید و پیکر مطهرش در گلزار شهدای بهشت زهرا میهمان خاک شد.

سید مجید میرمحمدی از رزمندگان دفاع مقدس، روایتی را از روحانی گردان حضرت زینب(س) لشکر 10 سید الشهدا(ع) اینگونه بیان کرده است: شهید شیخ محمود ملکی برای من حکایتی را تعریف کرد که شنیدنی است.شیخ محمود گفت: به عنوان روحانی به جبهه اعزام شدم. آمدم تبلیغات لشکر 10 سیدالشهدا(ع) و خودم را معرفی کردم و آنها هم گفتند شما باید بروید گردان حضرت زینب (س). من خیال کردم گردان مخصوص خانم‌هاست. اصرار کردم که گردان علی اکبر (ع)- علی اصغر(ع) روحانی نمیخواد من برم؟...گفتند: ما فقط برای گردان حضرت زینب(س) نیاز داریم... من ناچار قبول کردم و گفتم: حالا این گردان مقرش کجاست؟... گفتند: کنار رودخانه دز.

این را که گفتند حسابی توی دلم خالی شد. گفتم من که اونجا رو بلد نیستم حالا چه جوری برم؟گفتند: ماشین الان میره اونوری و شما رو هم میبره.با ماشین حرکت کردیم سمت مقر گردان حضرت زینب(س). توی راه با خودم می‌گفتم حتما این ها یه تعداد از خواهران هستند که دارند پتوها و لباس های رزمنده ها رو می‌شویند حالا میریم و نمازی و احکامی برای اونها میگیم.از راننده سوال کردم که این گردان کنار رودخانه دز چه میکنه و در جواب گفت: حاج آقا مشغول آموزش غواصی هستند. این را که گفت مغزم داغ شد.

تا اینکه راننده به سر جاده خاکی رسید و من رو پیاده کرد و گفت حاج آقا من عجله دارم و باید جایی دیگه هم برم؛ تا مقر گردان حضرت زینب(س) دویست متر راه مانده؛ خودتان بروید... و من هم پیاده شده و لنگان لنگان به سمت مقر رفتم.به دژبانی رسیدم و خودم رو معرفی کردم و معرفی نامه اعزام رو هم نشان دادم و وارد مقر شدم. از دژبانی که رد شدم لب رودخانه پیدا نبود.

یک مقدار جلو که اومدم یکدفعه خشکم زد. دیدم یه عده ای سر تا پا مشکی دارند از آب می‌آیند بیرون. زود جلوی چشمام رو گرفتم و سرم رو پایین انداختم و شروع کردم به استغفار کردن.چند لحظه ای گذشت دوباره به راهم ادامه دادم و از لای انگشتهام دور و برم رو می‌پایدم. یواش یواش لای انگشتم رو باز کردم و احساس کردم که به جماعتی نزدیک شدم.

در دلم این بود که همان هایی که از آب بالا می‌آمدند, الان در نزدیکی من هستند. داشتم از خجالت آب میشدم که دیدم صدای مرد میاد. یک مقدار چشم‌هایم رو نیمه باز کردم و سرم رو بالا آوردم. دیدم عجب. چی فکر میکردم و چی شد. این ها همه مردند که لباس غواصی پوشیدند.اینجا از خواهران خبری نیست.دستی برای غواص ها تکون دادم و رفتم سمت چادر تبلیغات و خودم رو معرفی کردم.بعدها این حکایت رو برای بعضی ها تعریف کردم و کلی خندیدند..

                


یک روز خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی با او مصاحبه کرد و در یکی از سئوالها پرسید: «به نظر شما فرق شهر و جبهه در چیست؟» شیخ محمود این سئوال را با ظرافت خاصی جواب داد و گفت: «فرق دو چیز را وقتی می شود گفت که با هم اشتراک یا شباهتی داشته باشند. در صورتی که جبهه و شهر دو محیط کاملاً از هم جد است. این برای خودش یک عالمی است و آن هم عالمی دیگر. قابل قیاس نیستند.»



وقت مرخصی من رسیده بود. می خواستم بروم تهران که گفتم: «حاجی آدرستو بده بیام تهران بهت سر بزنم.» شیخ محمود هم مثل اکثر روحانی ها آدرس حوزه اش را به ما داد. به هر حال آمدم تهران. اواخر مرخصی ام بود که فرصتی دست داد و رفتم سراغ شیخ محمود. مدرسه شیخ محمود نزدیک حرم حضرت عبدالعظیم بود. رفتم توی مدرسه و با پرس و جو، حجره شیخ محمود را پیدا کردم. چند ضربه ملایم به در زدم و با صدای «بفرمای» حاجی در را باز کردم و رفتم تو، بچه های جبهه ای از مسئول گردان گرفته تا نیروی ساده دور حاجی حلقه زده بودند و او را مثل یک نگین در میان گرفته بودند. شیخ محمود در همه زمینه های دینی، سیاسی، اخلاقی، تفریحی، رزمی، استقامت، مدیریت و جذبه و... نمره یک بود.

یکی از بچه های گردان حضرت زینب (س) برایم از روز آخر شیخ محمود صحبت می کرد و می گفت: «یه روز سر سفره ناهار که همه نشسته بودن حاجی آمد و با روی خندان دست انداخت میون دو تا از بچه ها و گفت: «بگذارید ببینم میشه آخرین ناهار و بین شماها بخوریم.» و همون جا نشست و آخرین ناهار و خورد.»...

شیخ محمود در عملیات بیت المقدس - ۲ از زمین کنده شد و به دیدار خدا رفت.



یک روز رفتم بهشت زهرا سر قبر شیخ محمود. اتفاقاً پدرش هم آمده بود. بعد از مدتی صحبت کردن گفتم: «حاج آقا! از شیخ محمود برام بگو.» آه سردی کشید و گفت: یادم میاد یه روز بهش گفتم، محمود ! تو که الحمدلله ملاً شدی ما که مردیم لااقل تو بیا سر قبر مون قرآن بخون. محمود لبخندی زد و گفت: «حاجی کجای کارید؟ باید شما بیای زیر تابوت مارو هم بگیری. پدر عزیز از دست داده ادامه داد: «یکی از خصوصیات محمود این بود که هر وقت می خواست بره جبهه قرآن رو برمی داشت، لاشو باز می کرد و می خواند و می گفت ما رفتیم باز هم می آییم. اما بار آخر که می رفت لای قرآن رو باز کرد، برقی توی چشمانش نمایون شد و زیر لب خیلی آروم گفت: انالله و انا الیه راجعون. 


اون روز کسی چیزی نفهمید، اما وقتی خبر معراج محمود را آوردند همه به یقین فهمیدیم از شهادتش باخبر بوده.» پیش خودم گفتم: اگر به واقع همه روحانی ها این طور باشند چه می شود!؟ نه دنبال اسم و رسم، نه دنبال میز و منبر ... فقط دنبال کسب رضای حق ؛ همین و بس.

آنچه خواندید، خاطره ای از حجت ایروانی بود که در کتاب الواتان به چاپ رسیده است.


1


2


3


4