صبح روز دوم خرداد 1367

برادر شاملو مرا روی ثپتی ها و منطقه توجیه کرد.برادر ایروانی هم منطقه را دید زد و همراه برادر شاملو دیدگاه را ترک کردند.ساعتی بعد عراقی ها خط را شکستند ومارا دور زدند.

من تنها مانده بودم و مرتب باید می رفتم پای بی سیم و بر می گشتم ، فقط علیرضا که زخمی شده بود مانده بود .به تطبیق گفتم مختصات دیدگاه و خط را با تمام قوا بزند.سلاح کلاش را بر داشتم ، بی سیم، دوربین ، وهرچه به درد دشمن میخورد را از بین بردم.

چند عراقی در آستانه در سنگر ظاهر شدند یکی از انها نارنجکی از کمرش باز کرد و به دست گرفت .شروع کردم به سرو صدا کردن و در همان حال دست علیرضا را به گردنم انداختم و با هم پا به دنیای پر خاطره اسارت گذاشتیم :


آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده نصرالله کبابیان است:

معجزه در غربت :

چند روزی بود که صحبت از شفای یکی از بچه های معلول در آسایشگاه سه «ملحق» بود. تا اینکه یکی از بچه ها به نام  «سیدرضا» آمد و قضیه را این طور بازگو کرد: «این بنده خدا دو پایش لمس شده بود و به کمک بچه ها به دستشویی و این ور و آن ور می رفت. بنده خدا از این که بچه ها کارهایش را انجام می دادند خیلی ناراحت بود و همیشه، از خدا یا شفایش را می خواست و یا شهادتش را.

یک شب حالش دگرگون شده تب و لرز عجیبی به او دست می دهد. بچه ها پیشانیش را با دستمال می بندند و بر رویش پتو می اندازند. بعد خود او تعریف کرد که نیمه های شب حالم خیلی خراب شد؛ در حال خودم نبودم که دیدم دو آقای نورانی که همانند گل، خوشبو بودند به من نزدیک شدند. تعجب کردم؛ آنها را تا به حال ندیده بودم؛ می خواستم بلند شوم اما نتوانستم. آن دو آقا خیلی آرام و ملایم به من گفتند: بلند شو! برای چی دراز کشیده ای؟ گفتم: نمی توانم، پاهایم حرکت نمی کنند و من به کمک بچه ها به این طرف و آن طرف می روم. یکی از آن دو چهره نورانی بار دیگر تکرار کرد:

بلند شو! چرا دستمال به سرت بسته ای؟ بازش کن! گفتم آقا سرم درد می کند حالم خوش نیست. بگذارید به حال خودم باشم. شما کی هستید؟

یکی از آنها آمد و دستش را به سر تا سر بدنم کشید و بعد گفت: ما کار داریم باید به افراد دیگری هم سر بزنیم. بلند شو ما رفتیم. خداحافظ.»

سیدرضا در دنباله ماجرا گفت: «او از خواب می پرد و می بیند سرش درد نمی کند. بعد روی پاهایش بلند شده راه می رود، بعد شروع می کند به تکبیر گفتن و صلوات فرستادن که بچه ها از خواب می پرند و هرکس به نشانه ی تبرک تکه ای از لباس او را می کند. بدین طریق او شفا پیدا می کند. حالا هم حالش خوب است.»

این جریان در روحیه «عزیز» که لال شده بود خیلی تأثیر گذاشت. او در اولین روزهای عید ۶۸ لال بود. یکی از روزها در صف آمار حالش به هم می خورد و در همان حال به خواب می رود و در خواب پدر و مادرش را می بیند؛ هرچه سعی می کند نمی تواند پدر و مادرش را که از او دور بودند، صدا کند؛ در این هنگام از دور یک شی نورانی به او نزدیک می شود؛ صدایی به گوشش می رسد که سعی کن! و بعد می رود.

عزیز از خواب می پرد و به بغل دستیش می گوید:

آب می خواهم و بعد شروع می کند به صحبت کردن.

شب بود که یکی از نگهبان ها به آسایشگاه ما آمد و گفت: «عزیز لاله خوب شده، شفا پیدا کرده.»

همه بچه ها شروع کردند به شادی و صلوات فرستادن. صبح روز بعد عزیز پیداش شد. حالا دیگر عزیز صحبت می کرد.





کتکی که فرمانده از تیمسار خورد

 خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده نصرالله کبابیان است:

بار دیگر با گرم شدن هوا، انواع بیماری ها به جان بچه ها هجوم آوردند. بیماری اسهال خونی تمام بچه ها را از نا انداخته بود.

امکانات دارویی وجود نداشت. در بهداری اردوگاه با یک سرنگ، به چهل نفر آمپول تزریق می کردند، فکرش را بکنید که، آخرین نفر چه زجری می کشید.

برای اردوگاه، ۲۲ کارتن گوشت آوردند که چند کارتن از آن روانه منزل «نقیب جمال» فرمانده اردوگاه شد و چند کارتن دیگر روانه، بوفه.

یک روز بین عراقی ها ولوله ای افتاد. همه در حال تکاپو بودند. تا این که یک تیمسار عراقی وارد اردوگاه شد. دستور داد که همه نگهبان ها به اتاق هایشان بروند و بعد ما را در یک جا جمع کرد و برایمان صحبت نمود.

از ما خواست که مشکلات مان را بگوییم تا رسیدگی کند. بچه ها هم حرف هایشان را گفتند: کمبود موادغذایی، وسایل دارویی و پزشکی، امکانات و... یکی از بچه های اصفهان – که اسمش مهدی بود- بلند شد و به طرز برخورد نگهبان ها اعتراض کرد؛ از دزدی ها گفت؛ پر بودن چاه دستشویی ها؛ از ضرب و شتم بچه ها و در آخر گفت: «من یک مجروحم، اما افراد شما به این امر توجه نمی کنند و مرا و بچه های مجروح دیگر را هم می زنند.»

بچه ها سطل هایی را که برای چای از آنها استفاده می کردیم، نشان دادند. تیمسار عراقی خیلی ناراحت شد و با عصبانیت یکی از سطل ها را به زمین کوبید و گفت: «من به شما قول می دهم که به کارها و شکایات تان رسیدگی کنم.» بعد از ناراحتی از اردوگاه بیرون رفت. فرمانده اردوگاه که یک دست کتک درست و حسابی به خاطر حرف های تیمسار نصیبش شده بود آمد و با تهدید گفت: «نوبت شما هم می شود. حتماً به سراغ شما خواهم آمد.» بچه ها چه حالی می کردند. می خندیدند و با خنده خود، کفر فرمانده اردوگاه را در می آوردند
.