گروه توپخانه 63 خاتم الانبیاء(ص)

یادواره شهدا ، جانبازان ، آزادگان و رزمندگان

گروه توپخانه 63 خاتم الانبیاء(ص)

یادواره شهدا ، جانبازان ، آزادگان و رزمندگان




گروه توپخانه 63 خاتم الانبیاء(ص)

















یادواره شهدای گروه





آخرین نظرات

مرحوم رضا افشار

فرمانده گردان 17 امام صادق (ع) توپخانه 130م م


مشاهده فیلم/1:45



مشاهده نماهنگ/03:09











http://s7.picofile.com/file/8378360276/image_2019_11_16_11_1_15_323_kjd.jpg





























کاظم اسپرهم:

سال ۵۲ من کلاس دوم راهنمایی را قبول شدم و مثل همه بچه ها دنبال کار می گشتم هر چه تلاش کردم نشد تا اینکه یکی از بچه محلها گفت حوصله ام سررفته میگن تو نازی اباد کانون فکری کودک و نوجوان زده اند فیلم هم نشون میده  کتابخونه هم داره من که علاقه به کتاب داشتم و همیشه تو جیبام شپشها سه قاپ مینداختند خوشحال شدم و رفتیم از فلکه اول خزانه گذشتیم و از عباسی خاکی و از کوچه درختی از زیر پل قطار هم عبور کردیم و رفتیم تو محله سیصد دستگاه  پشت زمین فوتبال و ورزشگاه اونجا کانون بود سریع عضو شدیم و فیلم عمو سیبیلو را هم دیدیم و دو تا کتاب داستان هم خوندیم و دو تا دیگه امانت گرفتیم و اومدیم.


همین مبدا جریان فرهنگی بچه محلها شد تقریبا هفته ای سه روز حدود ده پانزده نفر از بچه محلها باهم این همه راه می رفتیم تا به کتابخانه برسیم و تا شهریور ماه هر چه کتاب داستان کودکانه و نوجوانانه بود خوانده بودم و به داستانهای بیست هزار فرسنگ زیر دریا و داستانهای کهن چین و هند هم رحم نکرده بودم.

تا اینکه یه بعد از ظهر وقتی به اتفاق بر و بچ از کتابخانه برمی گشتیم در ورزشگاه باز بود و داخل زمین فوتبال بازی می کردند ما هم وارد شدیم برای تماشا مدتی رو سکوهای سیمانی نشستیم بازی محلی بود و جذاب نبود تازه فحش هم می دادند و من متنفر بودم.

نگاهم به جعبه بستنی فروشی و پسری مو طلایی که بالای اون نشسته بود دوخته شده بود و البته چند نوجوان دیگر هم دور و برش بودند و نشون میداد که بچه همین محلند، دهانمان خشکیده بود و بستنیهای سرد و یخی هم تو جعبه ولی شپشها همچنان سه قاپ می انداختند تا اینکه اکبر مورچه که به خاطر دله دزدی این لقب گرفته بود دل به دریا زد و رفت سراغ بستنی یکی برای خودش و یکی هم برای غلام آشغالی  گرفت .

می دونستم اون اهی در بساط نداره ولی غلام آشغالی که بخاطر جوب گردیش با استفاده از نایلون اب همواره جیبش از این یقرون دوزارهای سیاه جوبی پر بود ، امید اکبر مورچه رو نا امید نمی کرد.

  اون روز هیچکدام پول نداشتند یا غلام نخواست از روی خست حساب کند که پسر بستنی فروش سر پول بستنی با اکبر و غلام درگیر شد هر چه اونا قسم می خوردند ندارند قبول نمی کرد دعوا شروع شد و بچه محلها به جان هم افتادند من چند سالی از اونا بزرگتر به حساب می اومدم و از طرفی احساس خطر می کردم چون با این دعوا دیگر پای ما از این محل می برید.

رفتم که بستنی فروش رو اروم کنم کشیدمش کنار گفتم این بستنیها که داشتند اب می شدند منم از اینا فرخته ام حالا دو تا بستنی چیزی نیست بخدا هیچکدوم نداریم ولی فردا که اومدیم قول میدم پولتو بیاریم .

هر چه گفتم افاقه نکرد و یقه تنها بلوزی که داشتم و برای کتابخانه می پوشیدم و ده بار بیشتر سر شانه هاش پاره شده بود و خودم دوخته بودم را کشید و باز هم پاره شد و من عصبانی شدم و انچنان چک محکمی به او زدم که هنوز هم  درد ان وجدانم را رها نمی کند.

به زودی دعوا مغلوبه شد چون بچه محلهایشان امدند و ما پا به فرار گذاشتیم و دیگر به ان محل نرفتیم چون بعضی از بچه ها کتابهای کتابخانه را رها کرده و فرار کرده بودن  بله این بستنی فروش برادر عزیز مرحومم حاج رضا افشار بود


نظرات  (۴)

سلام ودرود خدا بررزمنده دلاور  شادروان رضا افشار روحشان شاد.

۰۹ آبان ۹۸ ، ۱۲:۰۸ محسن شفیعی

با سلام و درود بر شهیدان و امام شهیدان و همچنین تمام رزمندگان اسلام

روحشان شاد و یادشان گرامی باد

بنده مفتخر بودم 2 سال نیروی ایشان بودم در موسسه تامین مسکن بسیجیان

۲۲ خرداد ۹۸ ، ۱۴:۲۶ ابراهیم کیابی
بسم رب الحسین(ع)
خداوند به آبروی حضرت زهرا(س) و اهل بیشتان ایشان را بیامرزد. 
بنده مدت کوتاهی افتخار همکاری با ایشان را داشتم.
نثار آن مرحوم صلوات
۱۰ خرداد ۹۸ ، ۱۹:۲۸ امیر رهنما
خداوند برادر و همسنگر عزیز کربلایی رضا افشار را رحمت کنه 
مرد نیکی بود خداوند با رفقای شهیدمان محشور کنه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی