گروه توپخانه 63 خاتم الانبیاء(ص)

یادواره شهدا ، جانبازان ، آزادگان و رزمندگان

گروه توپخانه 63 خاتم الانبیاء(ص)

یادواره شهدا ، جانبازان ، آزادگان و رزمندگان




گروه توپخانه 63 خاتم الانبیاء(ص)

















یادواره شهدای گروه





آخرین نظرات

http://s6.picofile.com/file/8390378318/6703252_774x1024.jpg

محسن بهارلو

نام پدر: صفرعلی

تاریخ تولد: 8-12-1345 شمسی

محل تولد: تهران

تاریخ شهادت : 6-5-1367 شمسی

محل شهادت : اسلام ابادغرب

عملیات:مرصاد

نام گلزار:بهشت زهرا(س)  قطعه:29 ردیف:72 شماره مزار:7

شهر:تهران

اوائل اردیبهشت ماه سال 67 بود که بر اساس شرایط خاص جنگ، من و شهید محسن بهارلو تصمیم گرفتیم عازم جبهه شویم . زحمت رساندن ما را به ترمینال غرب را، اکبر بابامرادی، از جانبازان با صفای جبهه و جنگ کشید. در غروب آفتاب، سوار اتوبوسی شدیم و شبانه به مسجد ترکان کرمانشاه رسیدیم.

مسجد ترکان، محل مقدسی است، زیرا تا به حال، مسافران عاشق بسیاری را میزبانی کرده است. شب را در همان جا به همراه بقیه رزمندگان خوابیدیم و صبح عازم ساختمان های شهید باهنر(آناهیتا) شدیم.

پس از بررسی وضعیت جذب چند گردان مختلف، نهایتا" جذب گردان مقداد شدیم. البته تا قبل از اینکه جذب گردان شویم چند وقتی بلا تکلیف بودیم .

محسن مطهر و پاکدامن بود. بسیاری از رذائل اخلاقی از دور بود. حرمت ناموس مردم نگه می داشت و ذهنش را به اینگونه امور مشغول نمی کرد. غیبت نمی کرد و اجازه نمی داد کسی پیش روی غیبت کسی را نماید. روزهای دوشنبه و پنج شنبه معمولا" روزه می گرفت.

محسن عاشق اهل بیت بود. مواردی که من در کنار محسن موفق به خواندن زیارت عاشورا شده بودم آنقدر قابل توجه بود که من به یاد ندارم، قبل از آن این مقدار ادعیه خوانده باشم. این حدیث معروف را من اولین بار از زبان او شنیدم :

"ولایت علی ابن ابیطالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی"

یادم می آید زمانی که در شیخ صالح بودیم، یک روز بچه های دسته بر حسب رویه قبلی از من تقاضا کردند برای ایشان کمی صحبت کنم. همگی نشسته بودند و منتظر شروع من بودند که من، به بهانه وضو به بیرون از چادر زدم. تمایلی به حرف زدن نداشتم و از خدا خواستم از این معرکه خلاصم کند. در این هنگام صدای چندین هواپیمای عراقی به گوش رسید و همه از چادر بیرون زدند. من خیلی خوشحال شدم که از این خواسته جمع رهایی یافته بودم. من و شهید بهارلو به تپه های مجاور دویدیم و در یک شکاف باریکی نشستیم. محسن متن زیارت عاشورا را از جیبش درآورد و مشغول خواندن آن شد.

محسن با معرفت و پاکباز بود. بسیاری از اوقات من و او در یک ردیف پست شبانه قرار داشتیم و او بدون بیدار کردن من، به جای من پست می داد. او کمی هم اصلاح کردن بلد بود و موی سر من و بعضی بچه های گردان را در شیخ صالح اصلاح نمود.

محسن لطیف و دوست داشتنی بود. هیچگاه از او رفتار خشن و تندی دیده نشد. او بسیار شریف و به دنبال فضائل بود. یادم می آید زمانی که در ساختمان های شهید باهنر بودیم یک نفر از بچه های لشکر 27 به دسته ما آمده بود و در خصوص موضوعی خاص، اطلاعات خود را مطرح می کرد. محسن با آنکه آن فرد را نمی شناخت، مشتاقانه نشست و تمامی حرفهای آن فرد را گوش نمود.

حالات چند ماه قبل از شهادت محسن بسیار روحانی و برای من عجیب بود. در بسیاری از اوقات حالات معنوی و همراه با سکوت داشت . شبهای قدر را تماما" تا صبح بیدار بود. بسیار زیارت عاشورا می خواند .

در زمانی که در باختران بودیم به ما توصیه کردند وصیت نامه هایمان را بنویسیم و آن را به دوستان نزدیکمان بسپاریم. من وصیت نامه خودم نوشته و به محسن بهارلو سپردم . پس از شهادت وی، خانواده محترم او، وصیت نامه من را به من برگرداندند.

نحوه شهادت شهید محسن بهارلو، همانند شهدای کربلا دلخراش بود. از همرزمهای او شنیدم که منافقین کوردل و سفاک، او را ابتدا اسیر نموده وبعد به بدترین وضع موجود به شهادت رسانده اند. من خود تصویر جنازه او را دیده ام . آن ملحدان، اجزا و پوست صورت او را بریده و وقیحانه خبطی کردند که آب صدید هم تا ابد این رذالت آنها را پاک ننماید.

مجید پروازی:خوب است یادی کنم ازشهیدبزرگوار محسن بهارلو ازنیروهای بهداری و"ش م ر" محسن بعدازتیپ۶۳ به لشگر۲۷ رفت ودرعملیات مرصاد بدست منافقین کوردل شهید شد. یادش بخیر...‌

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی